۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

دیدار با شکنجه گر پدر / خاطره ای از نوه علامه محمد تقی جعفری

برگرفته از وبلاگ دکتر مهدی خزعلی:

چند سال پیش برای کاری ، سفری به لبنان داشتم . چند روزی که آنجا بودم با بسیاری از آدمهای خاص برخورد داشتم.البته قرار نیست در این پست .از سفرنامه ام به این کشور صحبتی کنم .بلکه می خواهم از برخورد با یکی از همین آدمها خاص برایتان بگویم که از آن سال تا کنون عجیب فکرم را مشغول به خود کرده است.شبی در لبنان در یک رستوران مهمان بودیم .جمعی از دوستان آنجا بودند و شخصی بلند شد و همه را به هم معرفی کرد.به من هم که رسید گفت . آقای فرید صلواتی و گذشت.شام را که خوردیم با مهمانها مشغول بحث و گفتگو شدیم .درهمین حین یکی از گارسونها آمد و دست بر روی شانه من زد و گفت : می توانم چند دقیقه وقتتان را بگیرم .با تعجب گفتم : با کمال میل ، بفرمایید. و با هم شروع به قدم زدن وسط حیاط کردیم .این آقای محترم ناگهان ایستاد و رو به من کرد و گفت:داشتم از مهمانها پذیرایی می کردم یک وقت شنیدم که شما رابا نام فرید صلواتی معرفی کردند ، ببخشید فضولی میکنم همینطوره ؟ با تعجب گفتم : بله چطور؟ مگه شما ایرانی هستید؟ ایشان گفت: بله ایرانی هستم , جسارت نباشه می توانم سوال کنم که : آیا شما شخصی به نام دکتر فضل الله صلواتی را در اصفهان می شناسید؟ راستش کمی جا خوردم . البته خیلی ها در ارتباط با پدرم از من سوال می کنند .ولی این آقایی که این سوال را از من کرد کمی برایم تعجب برانگیز بود . گارسونی در یک کشور غریب . ضمنا فضای فکری این آقا به آشنایی با پدر من نمی خورد .به ایشان گفتم : چطور مگه ؟ گفت : به من بگویید ایشان را می شناسید یا نه ؟ گفتم : بله ، ایشان پدر من هستند . ناگهان رنگش عوض شد و چند ثانیه ایی ایشان به من خیره شد و سپس سرش را پایین انداخت و با خود گفت :چقدر این دنیا کوچک است من باید کجا پسر دکتر صلواتی را ببینم .حرف این آقا عجیب فکرم را مشغول کرد. به ایشان گفتم مگر شما پدر مرا می شناسید؟ رویش را به من کرد ، دیدم بغضی گلویش را گرفت و گفت : پسرم ، من ۴۵ سال پیش شکنجه گر پدرت درکمیته مشترک تهران بودم و اگر هم نام ایشان را به یاد دارم برای اینه که آنقدر ایشان را شکجه کردم دریغ از اینکه نام یک نفر را لو بدهد . ببین حالا روزگار با من چکارکرده است که باید با پسر او برخورد کنم و خاطرات وحشتناک آن دوران برایم تداعی شود . به راستی من باید تاوان اشتباه کاریهای چه کسی را پس دهم؟ دیدم بنده خدا شروع کرد به گریه و دائم از من و پدرم حلالیت می طلبید. می گفت .من باید تاوان امثال پدر تو را که شکنجه کردم پس دهم . ولی به چه جرمی؟در دلم گفتم : به جرم مزدوری. خیلی تحت تاثیر این فضا قرار گرفته بودم . حتی دوستانی که با من بودند نیز برایشان تعجب برانگیز بود. با خود گفتم چه حقیرانه. کسی که روزی در زندان فکر میکرد که خدا است و زندانیان بنده ,حالا به چه روزی افتاده است .کسی که روزگاری برای خودشیرینی حاکمان آنچنان شکنجه می کرد ، گویا همه دشمن و خائن به کشورند ، جز او و اربابش بگذریم .سپس از من خداحافظی کرد و به کارش مشغول شد .به اتفاق دوستان ، رستوران راترک کردیم .در بین راه یکی از دوستان از من سوال کرد که : فرید فلانی با تو چکار داشت؟ من هم قضیه را برای برایش شرح دادم و گفتم :مگه شما این آقا را می شناسید ؟دوستم گفت .آره بابا طرف سالهاست که اینجا کار میکنه، در ضمن زندگی دردناکی هم داره . همه خانوادش متلاشی شدن بعد از انقلاب با زن و دختر و پسرش از ایران فرار کردن سوریه و از آنجا به اسراییل رفتن و در به در به دنبال کار می گشته تا در یک فاحشه خانه مشغول کار میشه سالها آنجا بوده ودر آنجا عاشق یک فاحشه میشه و زنش قضیه را می فهمه و طلاق می گیره.و مجبور میشه دختر و پسرش رو خودش بزرگ کنه . به مرور بچه هاش بزرگ میشن و متاسفانه دخترش در همان فاحشه خانه مشغول کار میشه و یک روزهم پی می بره که پسرش جذب کلوپ های همجنس گرایان شده است و این مرد تا این مسائل را می بیند وضعیت روحیش به هم می ریزه و از اسرائیل خارج می شه و به لبنان کوچ می کنه ، حالا هم در همین رستوران گارسونی می کنه .به دوستم گفتم تنها زندگی می کنه ؟دوستم گفت : نه با دو تا بچه های دخترش که از راه نامشروع به دنیا آمدند براستی که در این چند سال عجیب این مرد فکرم را مشغول کرده است . براستی که خدا چگونه در زندگی انسانها عبرتهایی را می گذارد که شاید دیر یا زود داشته باشد . ولی سوخت و سوز نخواهد داشت . فکر می کنید چرا این خاطره را برایتان تعریف کردم .برای این بود که وقتی این دادگاهای نمایشی را دیدم و شکنجه ها و تجاوزاتی که بر سر جوانان این کشوررفته است را شنیدم .نمی خواهم سالهای بعد کسی دیگر پیدا شود وآخر وعاقبت زندگیش همچون گارسون لبنانی باشد و در به در به دنبال حلالیت باشد .در هر صورت کسانی که مزدور و بازیچه و ملعبه ظالمین قرار می گیرند .بدانند و هشیار باشند که : خدا جای حق نشسته است . و دیر یا زود سزای اعمالشان راپس خواهند داد .آنموقع است که به جایی می رسند که کسی نیست جوابگوی اشتباهات اعمالشان باشند . و خود باید جوابگوی اعمال و رفتار خود باشند.

"

۲ نظر:

javad گفت...

چشاتو بستی جناب بسیجی قلابی ؟؟؟؟؟؟؟

عکسایی که موجوده از بالای مسجد ضرار سنگ پرت میکردند پس چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سنت 43است(مطمئنا خالی بندیه چون بگی جبه رفتی)اما به قول اقای سلحشور تو جواب تاریک زاد عقلت زیر 17 یا به قول کروبی فندقی.

اخه ادم نا حسابی :

درمورد پستت با عنوان :

قسم حضرت عباس یا دم خروس!!!

این که عکسی تکی از امام وجود نداره چه ربطی به دورویی داره نه تورو خدا چه ربطی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
2-مگه نمیگی عکس تکی از امام وجود نداره و میخای اتش زدن عکس امام رو به گردن ما بیاندازی ما که عکس امام خامنه ای که مثل جونمون دوستش داریمو اتیش نمیزنیم(طبق افاضه شما عکس تکی از امام خمینی موجود نیست و همش دوتایی دیگه)

اگه مردیو جبهه رفت یبیا وبلاگم جوابمو بده.

بسیجی سبز گفت...

والا ما که آخرش معنی پست javad رو متوجه نشدیم یا روزه مارو برده که نفهمیدیم یا ایشونو که حرفاش فاقد معنی بودن!!! البته من به وبلاگ شما اومدم اما انقدر خزعبلات(ببخشید کلمه ای محترمانه تر از این برای مطالبت پیدا نکردم) توش بود که حیفم اومد اونجا جواب بدم.