پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

جواب دکتر خزعلی به نامه بسیجی سبز

مدتی پیش متن نامه ای را که تحت عنوان " آقا ما نیستیم" در وبلاگم منتشر کرده بودم برای دکتر خزعلی فرستادم.
ایشان نیز جوابی برایم نوشتند واز من خواستند آنرا منتشر نکنم مگر اینکه ایشان مجددا به زندان برده شوند.(ضاهرا ایشان ابتدا قصد انتشارش را داشتند و بدلایلی (ظاهرا استخاره) انرا منتشر نکردند).
حال که ایشان حدود دو هفته است که درپی ضرب و شتم وحشیانه با دست و دندانی شکسته در زندان انفرادی و اعتصاب غذا به سر میبرند پاسخ ایشان را منتشر میکنم:

سلام برادر بسیجی ام؛ خسته نباشی!


      نامه ات به دلم نشست، آن را منتشر می کنم، می خواهم به مسئولین محترم  عرض کنم: " روی من هم حساب نکنید! "

 
نوبتی هم باشد، نوبت رؤسای قوای سه گانه است، برادران پنجگانه لاریجانی، آقایان و آقازاده ها و همه کسانی که در  دوران سخت جنگ - زمانی که برادران ما در خاک و خون می  غلتیدند- به ریاست و سیاست مشغول بودند و بعد از جنگ هم به انباشت ثروت همت گماشتند، باید برای دفاع از اندوخته هایشان به جنگ بروند!
 
مثلاً همین آقا محمد جواد لاریجانی، بخشی از خاک ایران را در مالکیت خود دارد، همان مزرعه شتر مرغ را می گویم، می خواهید فرزند من برای دفاع از کشور پهناور ایشان و شترمرغ های معظم، شهید شود!  نه، نوبتی هم باشد، اینبار ما می مانیم  و آقایان بروند و بجنگند! بس است روی تخم شترمرغ نشستن!
 
البته بعضی ها (که نامشان را نمی آورم....)آنقدر خورده و چاق و فربه شده اند که فقط به کار کیسه شن و سنگر می آیند، باور کنید توپ مستقیم هم به آنها کارگر نیست، اصلاً چاشنی توپ در این کوه دنبه عمل نمی  کند، اگر او را روی مین منور بیاندازید، در جا منور خفه می شود، مگر بوی پیه دنبه، دشمنان را از خواب بیدار کند! و ماسک شیمیایی بزنند!
 
خدمت برادران لاریجانی عرض می کنم، اینها نقد دورانی است که مملکت ما درگیر حمله دشمن بود، اگر ایستادگی مردانِ مرد نبود، فاجعه دردناک  بعضی شهرها و روستاهای مرزی به خانه شما هم می رسید!  شاید امروز فرزندتان را "جاسم ابن ابیه" می خواندید، امروز اگر در کنار خانواده ات هستی و ناموست از تعرض مصون مانده اند، مدیون قریب یک میلیون شهید و جانباز می باشی، آن روز کنار نشسته، نظاره کردید و ریاست!  و امروز همان دلاوران را به حبس می افکنید، چرا که بر فساد شوریده اند!
 
اینها را حمل بر اهانت نفرمایید و برایش جرم نتراشید، من هنوز هم در مورد شما صبوری پیشه کرده ام، اما روزی که ظلم افزون بر تحمل شد، فریاد خواهم زد وناگفته های زیادی برای مردم دارم، از روستای پردمه (زادگاهتان) شروع کنم؟ از تاریخ آن دیار و حسب و نسب و تبارش؟!  یا از نجف اشرف و تقریرات درس آقا ضیا، بیچاره عموی بزرگ ما که تقریراتش به نام والد معظم شما منتشر شد! از این که در انقلاب میرزا هاشم و فرزندانش تا مسجد محل هم راهپیمایی نکردند، بگویم؟ از این که وقتی پدر من با 11 تن از مدرسین حوزه،  امام را به عنوان مرجع معرفی  کردند و خبرش را به والد معظم شما رساندند، در حضور شاگردان گفت: " جنایت کردند، خیانت کردند به اسلام! "  از امام بگویم که در حضور تنی چند از مسئولان روحانی، پس از مصاحبه آقا جواد در باره سلمان رشدی، در مورد میرزا هاشم و فرزندانش چه فرمود! خود بهتر می دانید! .... الباقی بماند برای بعد، اگر بنا باشد میرزا هاشم و فرزندانش را نقد کنم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود!
 
آقای لاریجانی؛ بس کنید، این بسیجی خیبر از بزرگتر از شما هم نمی هراسد! هر روز به بهانه ای واهی احضاریه ای می فرستید، برای یک اتهام "اهانت به مسئولینهفت پرونده تشکیل داده اید، و حقوقدانان و وکلاء متفق القولند که یک مصداق اهانت هم پیدا نمی کنید، اینکه مسئولین خود را تافته جدا بافته می دانند و به فرموده بازپرس حاجی محمدی که می گفت: "شان برخی آنقدر بالا است که گاهی سکوت تو هم اهانت است ! "  برای خود  شأن والا نتراشید، دهان ها را ندوزید و قلم ها را نشکنید.
 
این که بگوییم "شما رنگ جبهه را ندیده اید"  اهانت است؟  این که بگوییم " شما در انقلاب تا مسجد محل هم راهپیمایی نکردید" اهانت است؟ قصه های پدرشما  و عموی ما، روستای زادگاه و حکایت تاریخ انقلاب، اهانت است؟    فقط سر بسته بگویم، پای مبارک از کفش این بسیجی در آورید، برایتان خیلی گشاد است، لق می زند! به کار خود بپردازید، آبروی خود نبرید و  زحمت ما زیاد نکنید!
 
بازی  احضار مکرر را تمام کنید، بگذارید به کارمان برسیم!  هنوز پرونده نخست در 500 صفحه ( البته من بر این باورم که همین حجم هم از پرونده حذف شده استکه باید رسیدگی شود و معاقبه) در دست رسیدگی است که 4 پرونده دیگر برای قاضی ارسال می فرمایید، هنوز ما را برای ابلاغ کیفرخواست پنج پرونده نخواسته اند که ششمی منجر به قرار می شود هنوز امضای قرار پرونده ششم خشک نشده، احضاریه برای پرونده هفتم ارسال می فرمایید! و لابد قرار هفتمی هم در راه است، دیگر از موش و گربه بازی تان خسته شده ام، بارها با خود گفته ام، بسیجی؛ به قلب سپاه بزن!  ریشه این فتنه را دریاب! اما باز به مولایم علی اقتدا کرده و خار  در چشم و استخوان در گلو صبر پیشه کرده ام!  اما صبر هم حدی داردآنقدر حلقه را تنگ نکنید که به حادثه عاشورا بیانجامد، اگر یزید به وصیت پدرش در باره حسین(علیه السلام) عمل می کرد، عاشورایی به وقوع نمی پیوست!
 
این درد دل من بود، حال خود دانید، خواه از کلام من پند گیر و خواه ملال!
مهدی خزعلی /  1390/9/18
پیک نت 3 بهمن

----------------------------------------------------------------------------------
 متن نامه خودم را نیز مجددا در زیر آورده ام:
پنجشنبه چند هفته پیش مقام رهبری درمراسم تحلیف فارغ التحصیلان دانشکده افسری ضمن حمله لفظی به "امریکا و سگ نگهبانش در منطقه یعنی اسرائیل" وعده مقابله ایران با تهدیدات امریکا با مشت آهنین ملت ایران را دادند.

من از طرف خودم می گویم و کاری با دیگران ندارم، حضرت آقا !!! آنزمان که ما داوطلبانه و با عشق شهادت به جبهه ها میرفتیم رهبر ما امامی بود که به اذعان دوست و دشمن تنها ملاکش حق بود و تکلیف، و در این راه ملاحظه احدی را نمی کرد و با خطای نزدیکترین یارانش برخورد می کرد و هوای نفس و شیطان درون را مغلوب روح الهی خود کرده بود.

آیا اکنون نیز چنین است؟ آیا اثری از کینه سال های  ماضی در رفتار اخیر شما نیست؟ همان سالهایی که مهندس موسوی تحت حمایت قاطع امام بود؟

آیا احمدی نژاد، لشکر منحرفین، اختلاسگران، نا اهلان و نامحرمان حاضر در حکومت که تنها دلیل بقایشان اعلام حمایت و نزدیکی مواضع آنها به رهبری می باشد و رفتنشان سبب رفتن آبروی رهبر می شود، با همان سرنوشت قائم مقام رهبری در زمان امام رفتند، یا با خیل اسناد دزدیها و رانتخواریها و... از مسئولین صدر تا ذیل حکومت برای خود دژی غیر قابل تسخیر ساخته اند؟

آیا ما شهامتی مانند شهامت امام راحل را امروزه در رهبرمان شاهدیم که آبروی خود را با خدا معامله نمود و جام زهر پایان جنگ را نوشید و آبرویی ابدی یافت؟

آیا پس از جنگ به وصایای امام عمل کردید  ومسئولین را از اهل درد و جبهه انتخاب کردید یا احمدی نژادها و رحیمی ها و مشایی ها که حتی یکروز سابقه جبهه ندارند شدند عزیز کرده شما و رزمندگان و خانواده شهدایی مثل حاج داود کریمی و  باکریها و همتها آماج حمله و بی حرمتی قرار گرفتند؟
بنده بعنوان یک رزمنده و خانواده شهید زمان جنگ، شاهد له شدن بسیاری از دوستان جبهه و جنگ خود در زیر چرخهای زندگی پس از جنگ بوده و هستم، در حالیکه مگر قرار بود نگذارید آنها در کوچه پس کوچه های زندگی روزمره گم شوند.
آیا قرار بود پس از جنگ به اینجا برسیم؟ که پس از 23 سال هریک از مسئولین از روحانی و مکلا بواسطه بودن در دایره قدرت کارخانه ای و صدها هکتار زمین و امتیازی و ... را در پرونده خود داشته باشند؟
برای اینکه نگویید غیر مستند میگویم لاستیک دنا و لنجهای جنوب و سلطان شکر و جنگلهای شمال و معادن سنگ دهبید و زمینهای ورامین و سوآپ نفت و اختلاس 3000 میلیارد تومانی و 1000 میلیارد تومانی وخانه فاطمی و ...را نام می برم که یکفی بالاشاره.
وقتی فرزندان رزمندگان دیروز را بجرم سوال از حق و رایشان در کهریزک و خیابان، آماج داغ و درفش و گلوله و ظلم کردند و حتی اوین منزلگاه رزمندگان دیروز شده چطور توقع دارید ملت ایران مشت آهنین شما در ماجراجویی های جهانی باشند؟
امام می گفتند "ما در سراسر جهان بر ظالم می تازیم و از مظلوم دفاع می کنیم " اما امروزه ما می بینیم بر عکس  ازحکومت سوریه که بیش از 3500 نفر از مردم بیگناه خود را کشته است حمایت می شود!!! و در رسانه های ایران کشتگان بی دفاع را تروریست می نامند.
اگر روی احمدی نژاد و فرزندانش و سایر مسئولین - که روزهای جنگ در سوراخ موش پنهان بودند و  امروزه خبر گرین کارت و دربدر دنبال اقامت کانادا بودنشان می رسد - و یا امثال سرداران نقدی و فیروز آبادی برای مقابله با دشمنان حساب کرده اید بهتر است فکر دیگری بکنید که نوشیدن این جام زهر به سال نخواهد رسید.
ولی اگر روی بسیجیان سرد و گرم روزگار چشیده ای چون ما و فرزندانمان حساب کرده اید باید بگویم:  "آقا ما نیستیم".
بسیجی سبز

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نامه ی بیست و هفتم محمد نوری زاد به رهبر


نامه ی بیست و هفتم محمد نوری زاد به رهبر
پشت پرده ی قدرت درایران (۲)
به نام خدایی که هوش آفرید
سلام به رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران حضرت آیة الله خامنه ای
در نامه ی پیشین، به پشت پرده ی قدرت در ایران اشاره کردم. این که با پیروزی انقلاب، علاوه بر روحانیان فهیم و کاردان – که تعدادشان به ده نفرنیز نمی رسید – جمعیت کثیری از روحانیان کارنابلد، و روضه خوانان سراسیمه، و انقلابیون بی تجربه، با همه ی صداقت و خلوصی که داشتند، بر مسند قدرت جلوس فرمودند. و بخاطر تخصصی که در اداره ی کشور نداشتند، فضا را برای برآمدن وابستگان پرده نشین اسراییل و آمریکا واگشودند و رشته ی حساسیت های کشور را دانسته و ندانسته به دست همان پرده نشینانی سپردند که به جزیی ترین امور کشور وقوف داشتند و ما از زیرکی شان بی خبر بودیم.
ساده لوحانه، گمان همه ی ما بر این بود که انقلابی شده است و ما توانسته ایم به یُمن شور انقلاب فضولات استعماری – چه داخلی اش را و چه خارجی اش را – به دوردست های بودن و نبودن بتارانیم. جوری که خیلی زود رقبا را از هستی ساقط کردیم و زیر و بالای همه ی مناسبات کشور را به دست باکفایت روحانیان و حامیان آنان وانهادیم. این باور اما، غلط ترین تصوری است که می شود به ترسیم آن دست برد. چرا که اداره ی کشوری در اندازه ی ایران، با سواد و تجربه ای که روحانیان و حامیانشان نداشتند ممکن نبود.
بی سوادیِ مفرطِ انقلابیون در حوزه های مختلف، خلأ تخصصیِ ژرفی در اداره ی کشور پدید آورد. چه در حوزه های سیاسی و بین المللی، و چه امنیتی و اطلاعاتی، و چه نظامی و اقتصادی. این خلأهای برآمده از ژرفای بی سوادی، آنهم در شتابِ دنیای عقل و تخصص و ارتباطات، به مدد کسانی ترمیم شد که نرم نرم از پس پرده سربرآوردند و به مدد ما شتافتند و همزمان مطالبات پنهان خود را تعقیب کردند و ما انقلابیون کمترین امکان و فهمی در کشف آنان نداشتیم.
من در این نامه، بنا دارم به وجه دیگر آن “باغبان زیرک” اشاره کنم. به: شوروی سابق، و: روسیه ی اکنون! که در بلعیدن کشور ما سابقه ای بس وسیع دارد. و عجبا ما انقلابیون، بجای آن که از این دشمن شمالی خود متنفرباشیم – که ازسالهای دوربه این سوی، جز روفتن اعتبار و آبرو و سرمایه های ملی ما هیچ دأب دیگری نداشته – همه ی نفرت تلنبارخود را به سوی آمریکا و اسراییل تلمبه زده ایم و نرم نرم شعار”نه شرقی نه غربی” را به نفع شوروی و روسیه تعدیل و ترمیم فرموده ایم:
۱ – جناب شما بیست و سه سال از عمر و استعداد جمهوری اسلامی را به سویی متمایل فرموده اید که این همسایه ی شمالی نه تنها از گردونه ی شعارهای پرحرارت ما جان سالم بدربرده، بل: بنا به توصیه ی حضرت شما، ما را به التماس – آری به التماس – به آغوش او نیز درانداخته است. و او که برخلاف ما خامان، هفت خط و کارآزموده است، چنان کلاهی بر سر ما نشانده که ما اکنون، برای آب خوردن در مجامع بین المللی، به لیوان قی کرده ی او محتاجیم.
۲ – کودکان نیز می دانند که پول توجیبی خود را در جیب فروشنده ی دوره گردی که چند بار از او نامردی و دروغ و بدقولی دیده اند، نیندازند. بدا بحال ما که از کودکان نابالغ نیز ساده دل تر بوده ایم و مرتب توسط نوچه های داخلی روسیه از این شانه به شانه ی دیگر درغلتیده ایم و اسمش را زیرکی نهاده ایم.
۳ – شوروی، بنا به رسالت کمونیستی اش، از یک حسادت ریشه دار نسبت به آمریکا در رنج بود. و این رنج را در سایه ی مبارزه با امپریالیسم پنهان می کرد و برای این مبارزه نیز هزینه ها می پرداخت. علیه سرمایه داری و علیه آمریکا کتاب و فیلم و شایعه تولید می کرد و این نفرت و حسادت فلسفی را به دستگاه های دیپلماسی و ورزشی و معادلات علمی و پژوهشی خود نیز تزریق می فرمود. ظهورتازه نفسی چون انقلاب اسلامی ایران با نفرتی که از آمریکا در انبان داشت، برای کمونیست های پیر و فرسوده تماشایی بود. دستگاه های دیپلماسی و جاسوسی شوروی، و احزاب ایرانیِ متمایل به شوروی، سالها برای بسط و گسترش نفرت از آمریکا در ایرانِ پیش از انقلاب کار کرده بودند.
۴ – با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، شعار نه شرقی نه غربی مثل فواره بالا جهید و بسیار زود فروکشید. در آن سالها این شعار، بسیار بیش از آنکه شرق و غرب را بترساند، موجبات انبساط خاطر آنان را فراهم می کرد. شرق و غرب، مثل بزرگترهایی ایستاده بودند و از بالا به جست و خیز کودکی در زیر پایشان نگاه می کردند. کودکی که آب دماغش سرازیر بود و صورتش چرک و پیراهنش چروک و کفشهایش: لنگه به لنگه. و همین کودک، رو به بالا برای آنان دهن کجی می کرد و خط و نشان می کشید.
۵ – داستانک تسخیر ناگهانی و غافلگیرکننده ی سفارت آمریکا، همه ی انقلابیون ما را به کامِ از پیش مهیایِ خود کشاند. شوروی، طراح بازی های فکری بود. و تسخیرلانه ی جاسوسی نیز می توانست یک بازی فکری و کامپیوتری باشد. کودکانی از در و دیوار سفارت بالا می روند و آنجا را اشغال می کنند و به ضرب این فتح الفتوح بی نظیر، آمریکا می شود دشمن، و شوروی می شود رفیق. این بازی کودکانه و از پیش طراحی شده، آنچنان به چهارستون فکری انقلابیون ما چفت بست که باب مذاکره با آمریکا را برای همیشه بست. و: عرصه را دربست به شوروی سپرد. جوری که آن کودک ژولیده، با گرمای ناشی از تسخیر لانه ی جاسوسی سرگرم بود و شوروی نیز از مکانی که در آغوش خود برای آن کودک بی نوا می آراست.
۶ – مرگ بر شوروی، بی آنکه کام کسی را برآشوبد، از حنجره ی مردم ما فاصله گرفت. و انرژی معطلش را به مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل سپرد. آمریکا نیز از آن بالا غش غش به رفتار کودک زیرپای خود می خندید و می گفت: عیب ندارد، هرچه می خواهی به من فحش بده و مرگ مرا آرزو کن. تو با فحش هایت سرگرم باش و من با آینده ای که از تو می بینم. و درآمدها و فرصت هایی که تو با بی عقلی ایت نصیب من می کنی. بیش از پیش!
۷ – شوروی با همه ی کودنی اش در لج و لج بازی با آمریکا، پشتش اما به قرن ها تجربه و علم و امپراتوری گرم بود. و ما، پشتمان به منبر و تئوری های فرسوده ی حوزوی، و سلسله های ابتر پادشاهی، و قتل و غارت و دروغ و بی سوادی. هم آمریکا و هم شوروی، خیلی زودتر از مردمی که با هیجان شعار می دادند: نه شرقی نه غربی، پایان این رفتار بچگانه را می دیدند. آمریکا و شوروی دست بر شانه ی هم نهادند و قدم زدند و تفریحکی را آغازکردند. آمریکا بصورت ظاهر عقب کشید و امتیاز بالاکشیدن ثروت این بچه را برای رقبای کمونیست خود باقی گذارد و خود در جایی دیگر از شوروی و چین امتیاز گرفت. جنگی را بجان ما درانداختند و تا توانستند کشورهای منطقه را از ما ترساندند و فراورده های از رده خارجِ تسلیحاتیِ در انبار مانده ی خود را به همه ی ما فروختند.
۸ – با جدی شدن جنگ، کودک لجوج و ژولیده ای که در معرض غرق و اضمحلال بود، قدم به قدم که نه، ناگهان از شعارهای خود دست شست. و همان دست را به دامان شوروی و چین قفل بست. عقل اولیه اش می گفت: کبریت این جنگ را شرق و غرب بجان او کشیده اند. بعدها صلاح دید که بگوید: این غرب است که چشم دیدن او را ندارد. پس کودک بی نوا باهمه ی استعداد حنجره اش غرب را نواخت. درست درحالی که دستش به دامان شرق بود. و درست درحالی که موجبات تفریح شرق و غرب را فراهم می کرد.
۹ – زمان زیادی از شروع جنگ سپری نشده بود که انقلابیون ما، کم کم به آغوش شوروی نقل مکان کردند و در آمریکاستیزی از او جلو زدند. و در این میان جایی نیز در آغوش چین برای خود واگشودند. شوروی ها بعد از هفتاد سال از لجاجت جاهلانه ی خود علیه سرمایه داری دست شستند و همه ی این ولع پوک را به کام ما ریختند. که: بیا، افتخار و لذت آمریکاستیزی دربست مال تو. هرچه می خواهی هزینه کن و شعار بده و خوش باش.
۱۰ – جنگ با خسارات بسیار، و بی آنکه کمترین غباری بر کفش شرق و غرب بنشاند، پایان پذیرفت. جنگ هشت ساله ی ما در کل، نقشه ای بود برای فروش اسلحه های در انبار مانده ی شرق و غرب، و تحلیل بردن سرمایه های ملی ما. این داستان که: برآمدن انقلاب اسلامی ما برای شرق و غرب نگران کننده بوده است، افسانه ای بیش نیست. از کجا این را می گویم؟ از آنجا که در همان سالهای پایکوبی ناشی از پیروزی انقلاب، هزاران تُن مواد مخدر در ایران به مصرف می رسید. و می رسد. و هزاران تن از دخترکان ما به تن فروشی برده می شدند. و برده می شوند. و درست درحالی که میلیونها جوان ما بیکار بودند و هستند، هزاران نفراز ابن الوقت های مرتبط با انقلاب، زد و بند می کردند و ثروت می اندوختند و می اندوزند. یک چنین کشوری با هر شعاری که از دهان بیرون بدهد چرا باید برای شرق و غرب نگران کننده باشد؟
۱۱ – شورویِ کمونیستی فروکشید وجایش را به روسیه سپرد. دراین جابجایی، درسی بود که ما متعمدانه ازآموختنِ آن روی برگرداندیم وخود را با ندیدن ونشنیدن آن فریب دادیم. این درس که: حکومت های ایدئولوژیک، سرنوشت مشترکی دارند. وفروپاشی آنان، حتمی ترینِ این سرنوشت مشترک است.
۱۲ – شوروی که فروپاشید، دست معطل ما بدون وقفه به دامان روسیه چنگ برد. چرا که روی تک تک ما سالها کارشده بود. ما اهل فکرنبودیم. یعنی سواد فکرِ داخلی وبین المللی نداشتیم. این دیگران بودند که بجای ما فکرمی کردند. مثل کودکی که راه رفتنش به مدد بزرگترها باشد. دستش را که رها کنند، به زمین می خورد وبه خود آسیب می رساند. شوروی ازهم پاشید؟ بپاشد، بهتر، روسیه که هست. آنهم با آغوشی گشوده تر. وبی خجالتِ مناسبات کمونیستی!
۱۳ – صدای شکستن استخوانهای کمونیسم ما را مست کرد. ما مست بودیم ازاین که یک ابرقدرت، بواسطه ی ظهورانقلاب اسلامی ازهم پاشیده است وعنقریب فصل فروپاشی ابرقدرت بعدی فرامی رسد. ازفروپاشی شوروی، مستی اش برای ما ماند وهستی اش برای روسها. پس هست ما چه می شود؟ هست شما؟ چشم: آن کودک ژولیده وبظاهرلجوج را درطبقی جا دادند که هست خود را از روسها التماس کند وبرای هست روسها دست به کیسه ی خود ببرد. باورِاین که عده ای ازکارگزاران پنهان روسها درایران اسلامی، ازمعتمدین انقلاب وپاسداران وروحانیان باشند، کمی ناممکن به نظرمی رسد، نه؟ آنان را از رد پایشان باید شناخت. که نشانتان می دهم:
۱۴ – و شما رهبر شدید. و درهای بسته را یک به یک به روی روسها واگشودید. که اصلی ترینِ آنها ورود به داستانک انرژی هسته ای است. داستانکی که باغبان زیرکِ روسی برای شما تدارک دید ونوچه هایش را برای تحریص وتحریک وتطمیع، به سمت اطرافیان شما گسیل نمود. تا آنان بعنوان کشف خود، شما را ازهیجان آن لبریزکنند. طبق توافقات پس پرده، همه ی اطرافیان آمریکا ازراه اندازی نیروگاه اتمی بوشهرعقب نشستند وعرصه را برای روسها خالی گذاردند. وشما ای بزرگوار، بهمین سادگی فریب خوردید. وبه بازی ای داخل شدید که برای شما تدارک دیده شده بود. وروسها تا توانستند – شرمنده ام – ما را دوشیدند.
۱۵ – داستانک تولید بمب هسته ای ازهمان بازی های کامپیوتری است که ازهیجان سرشاراست. این که: نیروگاه اتمی بوشهررا بازسازی می کنیم. پول بدهید. دادیم. همزمان وپنهانی تأسیسات اتمی علم می کنیم. پول بدهید. دادیم. پنهانی اورانیوم مختصرداخلی را غنی می کنیم. پول بدهید. دادیم. پنهانی بمب اتم می سازیم. پول بدهید. دادیم. وهمان بمب اتمی را برسراسراییل می کوبیم وازصفحه ی روزگارمحو ونابودش می کنیم. پول بدهید. دادیم. به این تخیلات می گویند: بازی کامپیوتری. که مخاطبش عمدتاً کودکانند. وما چه گران وپخمه گون به خرید این بازی دست بردیم و بدان مشغول شدیم. سالها بعد، هیجانمان که فرونشست، دیدیم ای عجب، زمان رفته وسرمایه رفته ومخمصه ای به اسم “تنهایی وتحریم” به دست وپای ما تنیده. ما درست به همان راهی درافتاده بودیم که ازابتدا برای ما طراحی کرده بودند. راهی یکطرفه وبدون بازگشت. که ما با پول وآبروی خودمان، برای آزمایش ها وطرح های پنهانی روسها درکشورخودمان فضا پرداخته بودیم.
۱۶ – بازی به مرحله ی تازه ای ورود می کند. دریک بزنگاه، خود روسها داستانک پنهان اتمی ما را برملا می کنند. که: ایران درحال رفتن به سمت تولید بمب هسته ای است. بصورت ظاهرآمریکا و اسراییل ومجامع جهانی برروسها فشارمی آورند. که چه؟ که با ایران همکاری نکن. و روسها با هرفشار، بیش ازپیش ما را می دوشند. وبه ما می آموزند که تا می توانید مذاکرات هسته ای را کش بدهید. وبرای خود زمان بخرید. وحال آنکه این خرید زمان وکش دادن، برگ دیگری ازداستانک هسته ای است. برای دوشیدن هربیشتر. این شد که ما نحیف ونحیف ترشدیم وروسها پروارتر. روسها درتأسیسات اتمی ای که برای ما علم کرده بودند، طرح های درسینه مانده ی خود را سامان می دادند وپولش را ازما می گرفتند. بلی ازما، که هیچ نمی دانستیم آنان دردخمه های اتمی ما چه می کنند.
۱۷ – شما آقا عجبا که ازابتدای رهبری خود تا کنون، یک تشرناقابل برسراین ابرقدرت روس برنیاورده اید. وهمین ما را کمی به وادی شک وتردید درمی اندازد. این که: مگرمی شود کشوری اینهمه توسط روسهای سیری ناپذیر دوشیده شده باشد اما رهبربصیراین کشور یک تشرنا قابل به او نزده باشد؟ که: بس کن! سیرنشدی مگر؟ خجالت بکش! من شخصاً همه ی سخنان شما را دردوران رهبری وپیش ازآن مرورکرده ام تا چیزکی به اسم تشربه روسها بیابم اما نیافتم. یعنی انتظارداشتم دربرابرتوفانی که مرتب ازکلام شما به چهارستون آمریکا واسراییل می کوبد، یک نسیمکی نیز به جانب روسهای هفت خط وزیدن بگیرد. که دیدم نیست. نیافتم.
۱۸ – شما که درهرمسئله ی جزییِ داخلی دخول می فرمایید، عجبا که ازکنارِ روبیدن حق ملی ما دردریای خزرسرگرداندید. که لابد به چشم خود نبینید روسها بابت همان نیروگاه نیم بندی که برای ما می سازند، وبرای تأسیسات پنهانی ای که به اسم ما وبرای خود مدیریت می کنند، حق ملی ما را ازدریای خزرانکارمی کنند وچه باج هایی که ازما نمی ستانند. جالب تراین که درتمامی این سالها، این روسها بودند که جیب ما را خالی می کردند اما شما مردم را مرتب به ترسیدن ازآمریکا بشارت می دادید. والبته می دهید. شرمنده ام: شما مردم را به زندگی درمتن شعارترغیب وتربیت فرموده اید. شعارهایی که هیچ یک ازآنها پشتوانه ای ازتدبیرودرایت با خود ندارند. چگونگی اش را با شما می گویم:
۱۹ – روسها پول های ما را بالا کشیدند وبردند ومی برند اما شما بی اعتنا به دزدی های آشکارشان، مرگ برآمریکا می گویید. روسها به ما دروغ گفتند وما را فریفتند وهمچنان می فریبند اما شما مرگ برآمریکا گفته اید ومی گویید. روسها بخشی ازحق ملی ما را دردریای خزرندیده گرفتند وازشما امضا نیز گرفتند اما شما مرگ برآمریکا می گویید. روسها دست ما را درحنای هسته ای نهاده اند ومرتب ازما بابت کارهای نکرده شان پول می گیرند وشما یک نهیب به آنها نمی زنید. پول موشک های اس ۳۰۰ را چند مطابق ازجیب ما برمی دارند. وبعد، موشک که نمی دهند، طلبکارنیزهستند وشما یک اخطارخشک وخالی به آنها نمی دهید. آخراین چه صلابتی است که یک دزد درروز روشن به خانه ی ما داخل شده وفرش زیرپای ما را می کشد ومی برد وما به سمت بیرون خانه داد می زنیم: آهای عقرب جرّاره، مگردستم به تو نرسد؟
۲۰ – می دانم که ازداشتن وتقویت حزب الله لبنان بسیارمشعوفید. شما ازنان سفره ی مردم ایران برداشته اید وحزب الله ودیگران را تجهیزکرده اید. این روزها موشک های ساخت ایران، ازداخل غزه شلیک می شوند وبه شهرهای آنسوی تل آویو نیز اصابت می کنند. اینها برای شما غرورآفرین است. که محصول دسترنج خود را درآنسوی مرزها مشاهده می کنید. دلم نمی آید بگویم: این داستان تجهیزحزب الله وفلسطینی ها نیزازآن داستانک های روسی است. که مبتنی برنیاز روانی ما به گوش ما خوانده اند و بساط روبیدن پولهای ما را گسترانیده اند. یعنی ذات داستان حزب الله و فلسطین، فرایندی است که ما با ظاهرش خوشیم و روسها با باطنش. که به این بهانه هرچه می خواهند ازپول ما بر دارند. والبته چینی ها نیز. با تجهیز سایت های موشک سازی ما. که همه اش روسی وچینی وکره ای است. خدا بدهد برکت. آرمانها برای شما وپولهایتان برای ما. چرا نگویم: ویرانی وکشتاراین روزهای سوریه، ربط وثیقی درهمین هیاهوی روانی ما دارد؟ یادمان باشد: سوریه را ما وشما ویران کرده ایم وما وشما مردمانش را به خاک وخون کشانده ایم.
۲۱ – برای یافتن سرنخ های زیرکی باغبان روس، به عقب برگردید. به روزهایی که ما بخاطربی سوادی وکارنابلدی، وگره خوردن کارهای مملکتی، کاسه ی چه کنم پیش روی خود نهاده بودیم وبرای برون رفت از ورطه های پی درپی برسرمی کوفتیم. یا نه، همین حالا به اطرافیانی بنگرید که برای شما ازکشف وشهود وزیرکی خود خبرمی آورند. درست دربزنگاه پریشانی ودرهم شدگی کارهای مملکتی. که می بینیم دوستی با تبسمی نشسته برلب، نرم وبی صدا، به جمع افسرده ی ما داخل می شود وپیشنهادی می دهد وهمه ی ما را به وادی بهت و وجد وسرور درمی اندازد. ووقتی ازاو می پرسیم این راهکار استثنایی وپیشنهاد راهگشا چگونه به ذهن مبارک شما خطورکرده است، بادی به عبا وغبغب خود می اندازد که: سرسجاده به دامن کبریایی حضرت حجت دخیل بستم و… وحال آنکه او، بی آنکه خود بداند، تنها حامل پیام آن باغبان زیرک است. باغبانی که ازهمان ابتدای انقلاب نوچه های رده ی پنج خود را برای تقدیم راهکارهای استثنایی به درخانه ی حضرات حجة الاسلام والمسلمین ها و دیگرانی که مورد اعتماد ما وشما بوده اند، گسیل می فرموده است وآنان را با شتابِ این که : یافتم یافتم، به میان جمع وامانده ی نام آوران روانه می کرده است. وچرا هنوز نیز نکند؟
۲۲ – این روزها محرم است ومرثیه خوانان به همت دستگاههای دولتی وتبلیغی، ودررقابتی باورنکردنی ازمردم اشک می ستانند. بابت واقعه ی جانسوزی که درتاریخ دور شیعی رخ داده. بی آنکه فراترازلخته های خون حسین (ع)، به لخته های سخنان و راهِ وی عنایت کنند. چرا نگویم: برای حاکمیتی که ازیک “چرا” ی مردم می هراسد، مردمی مطلوب اند که برای تشنگی حسین وخویشان حسین برسروسینه بزنند، نه این که با نگاه به راه وکلام حسین ازحاکمان خود بپرسند: اگرحسین تن به ذلت نداد، شما چرا تن به ذلت سپرده اید؟
۲۳ – تقاضا می کنم درحالی که به چند وچون نوشته ی من می اندیشید، دستوربفرمایید علی الحساب دزدان سپاه ودزدان اطلاعات، پنج دستگاه کامپیوترودوربین وابزارکاروعکس های خانوادگی مرا که سالها پیش برداشته وبرده اند به من برگردانند. من کاری به دزدی های دیگرشان ندارم. به آنان بفرمایید: سه سال زمان، فرصت خوبی برای تخلیه ی اطلاعات ازحافظه ی کامپیوتر نوری زاد بوده است. حالاهمت کنید وپوسته ی فرسوده ی دستگاههای او را به او بازبگردانید. با عکس ها وفیلم های خانوادگی اش. اگراین بزرگواری شما شامل حال من وسایرزندانیانی شود که پولها وطلاها واقلامی را ازخانه وزندگی شان برداشته اند وبرده اند، امتنان ما همیشه با جناب شما خواهد بود.
۲۴ – من نمی دانم تا کجا می خواهید درمسیری که روسها برای شما تدارک دیده اند پیش بروید. اما می شود انتهای این مسیررا ازهمین اکنون مشاهده کرد. این نامه، نامه ی بیست وهفتم است ومن درنامه ی نخست خود ازدام روسیه وچین سخن گفته ام وشما را ازسپردن مناسبات داخلی وبین المللی کشوربه این دو برحذرداشته ام. که البته می دانم کارازکارگذشته است وما تا گردن درباتلاق روس وچین فرو رفته ایم وخروجمان به سهولت ممکن نیست.
با این همه، اگرهنوز براین باورید که قدرت نخست کشورشمایید، یا سرداران فربه ی شما، یک نگاهی به اطرافیان قدیمتان بیاندازید که: همه را یا کشته ایم، یا بی آبرویشان کرده ایم، یا زندانی شان کرده ایم، یا به دوردست ها رانده ایم واموالشان را مصادره فرموده ایم، یا خودشان کارما را راحت کرده اند وبه دیار باقی پای نهاده اند. بنگرید که چه تنها مانده اید. و گرفتاردرگردونه ای که هرچه روسها بفرمایند، شما را چاره ای جز اجابت نیست. پس دامنه ی این سخن برچینم وبگویم: قدرت نخست درجمهوری اسلامی ایران، درپس پرده است. بی آنکه خودی بنمایاند. همو که جاسوسانی ازسرداران سپاه وروحانیان ومعتمدان را به سوی شما گسیل می کند. تا فراورده های او را به اسم کشف وشهود خود برای شما ارمغان آورند وشما را به راهی در اندازند که قراراست درآن قرارگیرید.
روزگاری ما این سخن مرحوم شریعتی را که: ” امضای روحانیان پای هیچ معاهده ی ننگین استعماری دیده نشده”، برچشم می نهادیم وبدان غرورمی ورزیدیم. اصلاً هم ازشریعتی عزیزنمی پرسیدیم: روحانیان کجا دارای مسئولیت وپست ومقام بوده اند که رد امضایشان درمعاهدات ننگین دیده شود؟ اکنون به شریعتی می گویم: ای عزیز، برخیز و تا دلت می خواهد امضای روحانیان را پای خفت بارترین اسناد استعماری ببین و برای ما روحانیت را دوباره ازنو معنا کن.
۲۵ – این نامه را هدیه ی من به خود تلقی فرمایید. هدیه ی دوستی که به ایران وایرانی عشق می ورزد. وبرای شما نام نیک می خواهد. نمی دانم این نامه آیا به منظرشما خواهد رسید یا نه. مرا به دادسرا فراخوانده اند. شاید مجدداً به زندان بروم. اگرمرا توفیقی بود، ازهمان زندان برای شما خواهم نوشت. وگرنه، دیداربه قیامت. ازمن به شما نصیحت: به این فکرکنید که درتبعیدید. درایرانشهر. وهنوزانقلاب نشده. دوست می داشتید چگونه با شما وبا اهل شما رفتارمی کردند؟ پس شما نیز با زندانیان وتبعیدیان ومهاجران وخانواده هایشان وهمه ی آنانی که ازاین انقلاب زخمِ بی دلیل خورده اند، همان کنید. والسلام
محمد نوری زاد
بیست و نهم آبانماه سال نود و یک

چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دکتر خزعلی و تهاجم از چند سو




دکتر خزعلی را با نوشته هایش میشناسم،ساده و صمیمی ،جسور، بدون تکلف و کمی هم چاشنی طنز.
سالهاست که قلم میزند و از هر دری سخن میگوید،متون ادبی، تحلیلهای سیاسی،پیشبینی وقایع آینده،هشدار نسبت به انحرافات و شخصیتهایی که بدون استحقاق و لیاقت در مصدر امور قرار گرفته اند و کشور را روز بروز خوار و ضعیفتر میکنند،افشای فساد های مالی مسئولین ،ارائه طریق در رویارویی با شرایط حساس، و....
اما متاسفانه از آنجا که ما ایرانی هستیم و بالتبع دارای خصوصیاتی خاص نیز میباشیم بجای قدر شناسی از این صداقت و فکر روشن هر یک بنوعی با ایشان برخورد کردیم:
عده ای که خود را چگوارای میدان میدانند ایشان را سازشکار و عامل حکومت مینامند و انواع دشنام را نثارش میکنند.
عده ای که خود را متولی دیانت و بصیرت میدانند ایشان را فریب خورده و عامل بیگانه معرفی میکنند و تشنه خون او هستند.
عده ای که منتقد وضع موجود هستند و فقط در ذهن خود مبارزه میکنند نیز ایشان را تندرو و افراطی مینامند.
عده ای دیگر از مدعیان مبارزه در توجیه سکوت و انفعال خود در برابر ظلم و جور موجود ایشان را آقا زاده ای مینامند که دارای مصونیت میباشد.
برادر و سایر رانتخواران فامیل ایشان نیز چون قابیل تشنه خون او هستند.
پدر پیر وبیمار و فرتوت او نیز که روزی بواسطه انتقاد و عدم تمکین ازاعلام زود هنگام و بدون پشتوانه علمی مرجعیت برای رهبری مجبور به استعفا از شورای نگهبان و انزوا شد نیز امروز با توجیه حفظ حکومت و سکوت در برابر انحرافات متعدد موجود فرزند زندانی خود را منحرف و فریب خورده مینامد.
مسئولین مملکتی،اعم از ارشاد وقضائیه نیز از هر سو ایشان را در حصری همه جانبه قرار داده اند تا این ناشر برگزیده عرصه نشر را در مضیقه شدید مالی قرار دهند،بلکه سر تعظیم به درگاه ارباب زر و زور و تزویر بساید.

اینک اما دکتر خزعلی پس از ششمین دستگیری که بدون هیچگونه محمل قانونی صورت پذیرفته و هیچ عمل غیر قانونی از سوی ایشان صورت نگرفته بود که توجیه کننده این بازداشت باشد دست به اعتصاب خشک زده اند،اعتصاب خشک یعنی نخوردن هیچ چیز!!! اعم از آب و غذا.
ایشان گفته اند که:
"بارها گفته اند که اگر یک خط از جنبش سبز ابراز برائت کنی، همه مشکلاتت حل می شود نه تنها مسائل مالی و قضایی حل می شود، هر پستی بخواهی برایت مهیاست، اما من از آن ها چیزی نمی خواهم و نخواهم خواست،من از خدای خویش می خواهم که مرگم را یا شهادت درراه حق قراردهد و یا قلم بدست در پشت میز نشر."

شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نامه ی بیست و ششم نوریزاد به رهبری


به نام خدایی که فکر آفرید
پشت پرده ی قدرت در ایران
سلام به رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران
حضرت آیة الله سید علی خامنه ای
این نامه برخلاف طعم تلخی که اختیار کرده، به گمان خودم، منصفانه ترین و خیرخواهانه ترین نامه ای است که تاکنون برای شما نگاشته ام. صبوری کنید و به سخن مشفقانه ی من دل بسپرید. احتمالاً جماعتی از هواداران هماره ی جناب شما با مطالعه ی این نامه هیاهو سرمی دهند و عرصه را بیش از پیش بر من تنگ می گیرند. باکی نیست. مهم این است که من سخن خود را در این تنگنای بیچارگی به شما رسانده باشم. سخنی که با همه ی استعداد انسانی و ایمانی خود فریاد برمی آورد: آهای سید علی عزیز، این صدای طبلی که می شنوی، صدای آخرین تپش های برقراری ماست. بیا و دست به دست مردم بده و خود را از حصار آنانی که ما و شما را به این فلاکت عظما فروفشرده اند بیرون بکش!
و اما اصل سخن من:
شاید باور جناب شما بر این باشد که قدرت نخست کشور شمایید. که در این بیست و سه سال گذشته هر تصمیم کلانی را که اراده فرموده اید همان شده است. و شاید آن سردارانی که برای بعد شما کمین کرده اند و از همین اکنون کلیات کشور را به زیر بغل زده اند، خود را قدرت نخست کشور بدانند. با اطمینان می گویم: نه آن درست است و نه این. نه شما قدرت نخست کشورید، و نه سرداران فربه ای که به هر موقف این کشور بلازده چنگ برده اند.
اراده ی سخن من در این مقال بر: واگشایی دری است که قدرت نخست در پشت آن لمیده است. و از همانجا زیرکانه خواسته های خود را توسط آنانی که خواهم گفت چه کسانی هستند، به سمت ذهن و زبان مبارک شما گسیل می کند، و از همانجا میزان چربی سفره ی سرداران شما را می سنجد تا فربگی این نوکیسه های سیری ناپذیر فراگیر شود.
حتی من به طرح کودتای نظامی ای که این سرداران فربه برای بعد شما روی میز خود نهاده اند، از همین زاویه می نگرم. آنان به انجام کاری که مأموریتش را یافته اند دست خواهند برد. بی آنکه بدانند همه ی اطوارشان توسط همان قدرت نخست طراحی شده و ولع شان در بلعیدن ایران نیز ناشی از تربیتی است که همان قدرت نخست در کامشان افشانده:
۱ – سینماگران واژه ای دارند به اسم ” قاب”. این قاب، انجماد هر آن چیزی است که در یک صحنه جا می گیرد. عکسی از صحنه ای است که یا باید فیلمبرداری شود یا آنکه فیلمبرداری شده. بهتر بگویم: چارچوبی از ذهن کارگردان است که دوربین فیلمبردار به آن عینیت می دهد.
با همین قاب سینماگران، به نیمه ی بهمن ماه سال پنجاه و هفت می رویم. هنوز یک هفته ای نیز از ورود باشکوه امام خمینی به ایران سپری نشده است. آری یک هفته ای نیز سپری نشده. امام خمینی را موقتاً در مدرسه ی دخترانه ی “رفاه” اسکان داده اند. حالا قابی را ترسیم می کنیم از مدرسه ی رفاه که در تاریکی شب فرو رفته است. ساعت سه و نیم صبح است. زمین را برف پوشانده. هوا سرد است.
دو لکه ی نور، یکی در طبقه ی اول، و یکی در بام مدرسه، تاریکی را پس رانده است. در زیر لکه ی نور طبقه ی اول، امام خمینی وضو ساخته و به نماز شب ایستاده است. نمازی که با او مستی است. مستی از پیروزی ای که عنقریب خدای متعال با تجلی اش نصیب مردم می فرماید. امام اما در تلاش است که نمازش خالص برای خدا باشد. و هیاهوی مردمی را که عطش او را دارند و فدایی و سینه چاک اویند از دوردست های ذهن خود نیز بتاراند. و یک نماز ناب اقامه کند. بهره مند از “اسرارالصلوة” ی که خود مرقوم فرموده اند. این از طبقه ی اول در قسمت پایینی قاب.
اما در قسمت فوقانی قاب و در زیر نوری که به بام مدرسه تابیده، جناب آیت الله خلخالی، فعال و پرانرژی و تام الاختیار، پای بر برف های بام می نهد و دستور می دهد چهار امیر ارتش شاه را به بام مدرسه بیاورند. می آورند. و با چشمان بسته سینه ی دیوار ردیف می کنند. ساعت چهار صبح است. خلخالی “بسم الله القاصم الجبارین”ی می گوید و فرمان آتش سرمی دهد. به همین راحتی. جسم بی جان این چهار نفر بر روی برفی که برکف بام نشسته فرو می افتد.
این قاب تمثیلی ای که من از مدرسه ی رفاه نشان شما می دهم – که در طبقه ی نخستش رهبری چون امام خمینی عاشقانه و اشک در چشم به نماز شب ایستاده، و بر بامش خلخالی سراسیمه مشغول اعدام است – تفسیری از فرایند نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران است.مردمان دنیا کاری به غلظت خلوص نمازی که در طبقه ی اول اقامه می شود ندارند. آنان می گویند: آنچه که در بام مدرسه ی رفاه رخ می دهد، صورت بیرونی همان نماز خالصانه است.
۲ – شاید بر این قاب نمادین من خط بکشید. که نخیر، این قاب، یک سیاهنمایی محض است. و بفرمایید: نماز امام، که خالص و ناب و با حضور قلب است، هیچ ربطی به اعدام های خلخالی ندارد. و باز بفرمایید: نماز به جای خود، اعدام به جای خود. و یا قاطعانه تر بفرمایید: سیاست ما عین دیانت ماست. نماز امام خمینی دیانت ماست و اعدام های خلخالی سیاست ما. هردوی اینها لازم و ملزوم همند و انفکاک ناپذیر.
من می گویم: دنیا به اینجور خلوص نیت ها حضور قلب های فردی و درونی ما کاری ندارد. مهم نمایشی است که ما با برآوردن انقلاب اسلامی نشان مردم دنیا داده ایم. خلاصه ی برداشت همگان از نمایش ما همان قاب مدرسه ی رفاه است: نمازی با خلوص در اندرون، و کم خردی ها و تندی ها و عصبیت ها و مصادره ها و غارت ها و اعدام ها در بیرون. و نیز قبول می فرمایید که هر چه زمان گذشت، از میزان همان خلوص اولیه نیز کاسته شد، و به فربگی خصلت های سراسیمگی ما در روبیدن حقوق مردم افزوده گشت.
۳ – قابی که من از مدرسه ی رفاه تقدیم شما کردم، همان معنای ظاهر و باطن جمهوری اسلامی ایران است. که در دو وجه اساسی رخ می نماید: یکی: صورتی از مسلمانی، و دیگری: شقاوت. با این اشاره که نه مسلمانی اش به خدا و پیغمبر و اسلام و قرآن ربط دارد و نه شقاوتش. چرا که در هیچ کجای آداب انسانی مقوله ای به اسم شقاوت جای ندارد. چه برسد به ادیان آسمانی که روحشان جلابخشودن به همان آداب انسانی است.
۴ – اخیراً پیشنهاد فرموده اید: “سازمان های جهانی تحریم های وضع شده علیه ایران را لغو کنند تا ما غنی سازی اورانیوم را متوقف کنیم.” این سخنی است که همین چند روز پیش از دهان آقای علی اصغرسلطانیه – نماینده ی ایران در آژانس بین المللی انرژی اتمی – بیرون خزید. همه می دانیم که او و صد پشت هسته ای اش بدون کسب اجازه از محضر مبارک شما آب نمی خورند.
این پیشنهاد دیرهنگام و البته خنده دار آقای سلطانیه، یعنی این که: همه ی شعارها و سرمایه ها و گریبان دریدن های این چند ساله ی ما باد هوا. و یعنی: ای ابرقدرت ها و سازمان های جهانی، شما را به همه ی مقدسات قسم، بیایید و ما را از دل این سرگشتگی و مخمصه ی پیچ در پیچی که خود ما با بدفهمی هایمان برسر خود و نسل های برنیامده ی خود آوار فرموده ایم، بیرونمان بکشید! و یعنی: آی هوار، “غلط” کردیم. و این غلط کردیم، دگرگونی همان شعاری است که ما سال های سال سردادیم و مردم بی نوا را به جهالت تکرار آن ترغیب فرمودیم. که: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.
۵ – اگر ایرانیان بهت زده از شما بپرسند: راز سرگشتگی امروز ما و این “کاسه ی چه کنم”ی که پیش روی شما نهاده شده در چیست، چه پاسخ می دهید؟ می فرمایید: دشمنان در کار ما درپیچیدند و ما را در برآوردن آرمان های انقلاب ناکام گذاردند؟ یا همانگونه که بارها فرموده اید: این راز را در توطئه ی دشمنان از یک سوی و کوتاهی خود ما از دیگر سوی باید جست؟ و یا: در دشمنان خارجی و عمله های داخلی شان؟ یا: در دشمن دانا و دوست نادان؟
تأکید مکرر شما بر این “دشمن” نه چیزی است که بشود پنهانش کرد. در همه ی گزینه های شما پای ثابت “دشمن” – در برآوردن فلاکت هایی که ما بدان دچار شده ایم – حتمی است. من برخلاف همه ی آنانی که به شما ایراد گرفته و می گیرند، می خواهم بگویم: اتفاقاً حضرتعالی درست تشخیص داده اید که یکی از رازهای ورشکستگی ما را در دسیسه های دشمن باید جست.
من با این ترجیع بند دشمن دشمن شما موافقم. بسیار بسیار. که شما از همان ابتدا با هوشمندی ما را از دشمنِ در کمین پرهیز می دادید. با این تفاوت که خصوصیت روحی شما آنگونه است که دوست می دارید با اَبَردشمنانی در اندازه ی آمریکا و اسراییل پنجه در پنجه بیاندازید، و به دشمنان خرده پا و چهره پوشانده و دم دست التفاتی ندارید. من اگر ناگهان بگویم: همین آقای حسین شریعتمداریِ کیهان، با همه ی ارادتی که به جناب شما دارد، مستقیماً از صهیونیست ها خط می گیرد و کارهای بایسته ی آنان را به بیت مکرم شما تزریق می کند، بر من می آشوبید آیا؟ صبور باشید. من به چونیِ این مهم خواهم پرداخت.
۶ – من حتی نمی خواهم بگویم: یکی از رازهای ورشکستگی امروز ما در این است که ما بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی، روضه خوانان را بر دانشمندان خود برتری دادیم و رشته های امور کشور را به دست این بی عرضگان سپردیم. روحانی روضه خوانی که تا دیروز مختصری پول می گرفت و روضه ای سوزناک برمی کشید، ناگهان به ضرب انقلاب برکشیده شد و بر گرده ی قافله ای نشست که با انقلاب سال پنجاه و هفت روی به آزادی و اندیشمندی و برآمدن و نیکبختی داشت.
مگر ما چند روحانیِ دنیادیده مثل شهید بهشتی و شهید مطهری و سید محمد خاتمی داشته ایم که درحوزه ی تخصصی و علمی و کاریِ خود موفق بوده باشند؟ مابقی روحانیان همان روضه خوانان بودند. که هنوز نیز هستند و رشته ها و اراده ها را در دست دارند. یک نگاهی به قد و بالای امام جمعگان و دوست داران خود آقایان سید احمد خاتمی و علم الهدی و صدیقی و امامی کاشانی و جنتی و مجتهد شبستری و نعیم آبادی و دری نجف آبادی و سعیدی و حسنی و شیخ محمد یزدی بیاندازید. با اطمینان می گویم: اینان اگر انقلاب نمی شد، در همان روضه خوانی خود نیز توفیق چندانی نداشتند.
خدای گواه است که مرا از این مثل، قصد مناقشه و تخفیفِ بایستگیِ روحانیان نیست. زبانم لال اگر که شأن علمی و تخصصی یک روحانی را بخاطر لباسی که به تن دارد نادیده بگیرم. من همه ی دار و ندار خود را زیر پای آن روحانی ای که می فهمد و ادب دارد و عالم و متخصص است و در جایگاه بایسته اش قرار گرفته است و درستی برمی آورد، فرش می کنم.
۷ – قدرت نخست ایران اگر با شما نباشد، و با پاسداران شما نیز نباشد، پس با کیست؟ عده ای می گویند: با آقا زاده ی شما جناب مجتبی خامنه ای است. که یک روز از شهرام جزایری هشتصد میلیون تومان پول می گیرد و روزی دیگر، برآشفتنِ انتخابات سال هشتاد و هشت و تبعات بعدیِ آن را مهندسی می کند، و امروز نیز به یُمنِ آقازادگی اش، و به برکت دستی که به گردن حضرت حجة الاسلام والمسلمین آشیخ حسین طائب – رییس سازمان اطلاعات سپاه و مسئول سابق هماهنگی های بیت مکرم – انداخته، در پس پرده ی اقتدار شما، به رتق و فتق امور می پردازد و برای خود در فردای پس از شما خواب هایی می بیند.
همین آقا مجتبای شما حتی آنقدر نفوذ دارد که در دفتر همه ی وزرا و خود رییس جمهور که هیچ، در دفتر رییس مجمع تشخیص مصلحت که هیچ، در دفتر رییس قوه قضاییه و رییس مجلس که هیچ، حتی در دفتر آقای مصلحی وزیر اطلاعات نیز شنود کار می گذارد! خلاصه آقازاده ی شما با هر زنگی که به هر وزیر و وکیل و صاحب نفوذی می زند، رعشه بر تن آنان می اندازد و کارها و نقشه های خود را پیش می برد.
چرا نگویم: برخلاف آقا مسعود و آقا میثمِ شما که خوب و شایسته و دوست داشتنی اند و تلاش کرده اند دست های خود را به غبار قدرت نیالایند، یکی از بزرگترین ایرادهای آقا مجتبای شما این بود و هست که لباس آقازادگی اش را به کارهای نابهنجار اطلاعاتی و امنیتی و خاصه گرایی آلود. بله، شاید عده ای بگویند این آقازاده ی مبسوط الید، قدرتِ پس پرده ی ایران است. همو که دستش به دلارهای نفتی و همه جوره ی سرداران فربه واگشوده است. همو که تغییرات جوّی را نیز با دستگاه های مخوف مهره ی امنیتی اش آقای طائب رصد می کند، مدیر اجرایی اش سردار پاسدار قالیباف است و عامل سیاسی اش زاکانی.
رها بودن آقا مجتبای شما باعث شده روضه خوانان و ابن الوقت های دیگر نیز به آقازادگان و عشیرگان خود جولان بدهند. مثل آقازاده ی نفرت انگیز واعظ طبسیِ آستان قدس که میزان دارایی اش از اندازه بدررفته، مثل آقازاده ی نفرت انگیز خزعلی که هم سر در سفره ی سرداران سپاه دارد و هم بضرب نام پدر چند شبکه ی تلویزیونی به راه انداخته، مثل آقازاده ی دری نجف آبادی، مثل آقازاده ی مقتدایی، مثل داماد و بستگان مهدوی کنی در بساطی که به اسم امام صادق علم کرده اند، مثل برادران عسگراولادی که در بستری از مناسبات نفرت انگیز، سالانه میلیارد میلیارد به حساب بانکی خود پول پمپاژ می کنند. و دیگرانی از این دست، که با نگاه به اطوار آقا مجتبای شما صاحب نفوذ و تریلیاردر شده اند. با این ادله که: وقتی “او” می کند چرا ما نکنیم؟
صمیمانه می گویم که ظهور اینچنینی آقا مجتبای شما در کانون قدرت، تراشه ی مختصری است از خروج خود شما از آن جایگاهی که باید می بودید. معروفست که خدم و حشم و اعضای بیت امام خمینی از “دوازده” نفر بیشتر نبودند. و خدم و حشم و اعضای بیت جناب شما: “یک هزار و دویست نفر”. یعنی درست یکصد برابر. هزینه ی سالانه ی بیت امام خمینی به یک میلیون تومان هم نمی رسید. اما سالانه حداقل یکصد میلیارد تومان صرف امور جاری و تشریفاتی بیت مکرم شما می شود. امام خمینی یک بار سفره نینداخت اما بیت شما در ایام محرم و رمضان و فاطمیه هر شب برای بیست هزار نفر سفره می اندازد.
البته من با این نظر که آقا مجتبی را قدرت نخست کشور می داند موافق نیستم. علتش را می گویم. آقا مجتبای شما زیاد زیاد که بُرد و نفوذ داشته باشد، در راستای همان هیبتی است که آقای حسین شریعتمداری برای خود پرداخته است. شاید خود آقا مجتبی به این سخن من اعتراض کند که نخیر، من صاحب نفوذم و میلیاردها پول به اشاره ی من جابجا می شود. و بگوید: به اشاره ی من یکی برکشیده می شود و دیگری فرومی افتد. به اشاره ی من پروژه های میلیاردی بی توجه به آه و فغانِ “چیزکی” به اسم قانون، به کام سردارانِ خودی فروتپانده می شود. این منم که مشخص می کنم چه کسی زندانی شود و چه کسی آزاد. این منم که غیرمستقیم رشته های امور کشور را در دست دارم. به این می بخشم و از دهان دیگری بیرون می کشم. من کجا و حسین شریعتمداری کجا؟ که تنها قلمی دارد و همان قلم  نیز شیدای خود ماست!
من در این نوشته بنا ندارم به هیاهوهای اینچنینیِ آدم هایی چون شریعتمداری و طائب و سرداران سپاه و آقا مجتبای شما اعتنا بکنم. اما معتقدم وظیفه ی آقا مجتبای شما و امثال او همان است که گفتم: انتقال خبرهای گزینش شده به شما و نگرانی هایی که توسط جناب شما “باید” مرتفع شوند. مهم این است که این خبرها و این نگرانی ها را چه کسی در کام اینان می افشاند؟ مهم این است. قدرت پشت پرده ی ایران را از همین مسیر باید دنبال کرد.
شاید حاج آقا طائب از این کنایه ی من بربیفروزد و بگوید: اگر من دم گوش آقا مجتبی چیزهایی می گویم، این من، خودم هستم و خودم. نه از کسی خط می گیرم و نه اجازه می دهم کسی به بیت مکرم چپ نگاه کند. و فلان سردار فربه نیز بگوید: این منم که به دیگران دستور می دهم. این من، مگر می شود از جای دیگر خط بگیرد؟
اجازه بدهید اینها هرچه می خواهند بگویند. من با اطمینان به جناب شما تقدیم می دارم که هم طائب و صد سردار فربه ی پشت در پشت او، و هم جناب شریعتمداری، و هم آقازاده ی محترم شما “خیال” می کنند که مستقل و منفرد و صاحب رأی اند. خصلت مشترک این جماعت، اطلاعاتی و امنیتی بودن آنان است. و حرص و ولعی که برای تمامیت خواهی دارند. قدرت پشت پرده ای که من بدان اشاره خواهم کرد، از همین منفذ است که پیچ اقتدار اینها را شل و سفت می کند.
۸ – شما در این سه سال، دو واژه ی جدید به واژگان انقلاب افزودید. یکی “فتنه” است و دیگری “بصیرت”. من شخصاً درهدایت این دو واژه به جان جامعه، به شما آفرین می گویم. جامعه ی شعارخوار ما که ناگهان با اطلاق یک “ضدانقلاب” طومار منتقد خیرخواهی را برمی چید و او را در همان خیابانی که راه می رفت به گردونه ی نفرت های تلنبار می راند، گویا گرسنه ی این دو واژه بود. و این دو واژه به برکت هوشمندی شما به کام جامعه درانداخته شد تا سفره ی شعارخواری ما کاستی ای نداشته باشد.
شوربختانه اما شما درست در شرایطی سخن از فتنه راندید که خود در میان فتنه ی آن جماعتی که از پس پرده برای شما خبر می آوردند گرفتار بودید. و درست زمانی دیگران را به بصیرت و درست دیدن فرا خواندید که دیگران شما را از فرد نامتعادلی چون احمدی نژاد پرهیز می دادند و شما اعتنایی به درست دیدن آنان نداشتید. حتی نگاهی ساده و سطحی به قد و بالای احمدی نژاد مفهوم بصیرت را در گزینش و برآوردن این مالیخولیا معنا می کرد. پس چگونه است که خالق واژه ی بصیرت سیاسی، از شناسایی او عاجز ماند؟ و همچنان بر واژه ی بی نوای بصیرت پای فشرد؟
۹ – یک پرسش! احمدی نژاد چقدر به کشور ما و به نسل های بعدی ما خسارت وارد آورده باشد خوب است؟ با تحقیرها و تحریم ها و توهین ها و عقب ماندگی هایی که نصیب کشور ما کرده و می کند؟ پاسخ بدهید! صد میلیارد دلار؟ هزار میلیارد دلار؟ چقدر؟ مگر شلتاق های این نامتعادل نبود که ذبح سرمایه های انسانی و پولی ما را سرعت بخشود؟ من با همان اطمینانی که از آقازاده ی شما و شریعتمداری گفتم، این نیز می گویم که احمدی نژاد در تمام سال های مسئولیتش، مستقیماً از صهیونیست ها و آمریکایی ها خط می گرفته است. و هنوز نیز در رکاب آنان است. چگونه؟ خواهم گفت.
۱۰ – این داستان را ما و شما از زبان امام خمینی شنیدیم که گفت: چند نفر به باغ یک کشاورز رفته بودند و بی اجازه از میوه های او می خوردند. مثلاً یکی چوپان بود و یکی دوره گرد و یکی روحانی. کشاورز که دید زورش به همه نمی رسد، روحانی و دوره گرد را به کناری کشید و گفت: شما اگر می خورید نوش جانتان. این جوانک چوپان در میان شما چه می کند؟ او کجا و شما کجا؟ هر سه متحد شدند و آن جوانک چوپان را زدند و از باغ بیرون انداختند.
کمی که گذشت، مرد کشاورز روحانی را به کناری کشید و گفت: حاج آقا ما هرچه داریم مال شماست. من مانده ام که شما را چه قرابتی است با این دوره گرد پارچه فروش؟ نیز متحد شدند و مرد دوره گرد را زدند و از باغ بیرون انداختند. حالا دیگر زور کشاورز به روحانی خاطی می چربید. یقه ی او را گرفت و بر سرش فریاد کشید: بی حیا در باغ من چه می کنی؟ زد و او را از باغ خود بیرون انداخت.
این داستان، داستان خود ماست. داستان کسانی که با انقلاب اسلامی شان به باغ همان “دشمن” داخل شدند و از میوه های او خوردند. دشمن زیرک دانست که یک تنه از پس این جماعت مفت خور برنمی آید. به دم گوش یک یک آنان خزید و اظهار رفاقت کرد و به یُمنِ صبوریِ سی و سه ساله اش، همه را از اطراف آن روحانی – که روح انقلاب باشد – پراند. هر یک را به شیوه ای و طریقی. اکنون همان انقلاب با شکوه، با لباسی مندرس، و با ضعفی که او را به سمت التماسی مکرر و بی پاسخ می راند، تک و تنها در میانه وامانده.
یک نگاهی به عکس های قدیم خود که در میان دوستان انقلاب ایستاده اید بیندازید. کجا رفتند یاران دیروز انقلاب؟ همه را یا با اعدام ها و مرگ های مشکوک کشتیم، یا با زندان های بی دلیل سوزاندیم و به حاشیه راندیم، یا با ایجاد تنگنا مجبور به مهاجرتشان کردیم، یا با انگ ها و برچسب های درآستین، مفتضح و خانه نشینشان کردیم. جمعی نیز به مرگ طبیعی مردند و خیال ما را راحت کردند.
۱۱ – چندی پیش به آقای هاشمی رفسنجانی سخنانی گفتم که اگر با شما نیز مواجه شوم خواهم گفت. به ایشان گفتم: شما سه سال است که به جمع معترضان پیوسته اید. درست مثل خود من. اما جایگاه شما کجا و موقعیت فردیِ من کجا؟ کدام حادثه و محکمه و سنگ بر سنگ نهادن و اخم و لبخند و زدن و کشتن و برکشیدن و فروکوفتن و کدام معامله با داخل و خارج بوده که شما یکی از مطلعین و باعثان و بانیان آن نبوده باشید؟
و گفتم: راز در هم پیچیدگیِ اوضاع امروز ما آیا می دانید در چیست؟ در این که ما حقوق مردمان خود را بصورت عام، و جمع فراوانی از آنان را بصورت خاص تباه کرده ایم. این حقوق تباه شده – حتی اگر شامل مرور زمان شده باشند – حیّ و حاضرند و چشم به راه اعاده و مطالبه ی حق خویشند. ما و شما را چاره ای جز توبه نیست. توبه هم به قول حضرت امیر(ع) این نیست که گوشه ی انزوا اختیار کنیم و دانه ی تسبیح بچرخانیم و استغفروالله بگوییم. حداقلِ توبه ی مطلوب این است که حقوق تباه شده ی مردم را اعاده کنیم.
و گفتم: من به غربی ها و ژاپنی ها آفرین می گویم که به پوزشخواهی از مردم وجهه ی قانونی داده اند. در این کشورها به محض برآمدن یک ضایعه، مسئولان و حتی دولتِ خاطی فرو می افتند. برای ژاپنی ها این فروافتادن از مسئولیت، به فروافتادن از چشم مردم نیز راه یافته. به گونه ای که شخص خاطی به خاطر شرم از نگاه شماتت گرِ مردم، دست به خودکشی نیز می زند.
به آقای هاشمی گفتم: من یک هدیه برای شما دارم. این هدیه ظاهرش تلخ اما باطنش شیرین است. نمی خواهم بگویم خروج کنید و همه ی فتنه ها و دسیسه ها را افشا کنید. بل بیایید و در یکصد نوشته یا پنجاه نوشته یا سی نوشته، یک به یک حادثه ها و معامله ها و زدن ها و کشتن ها و ضایعه هایی را که خود در برآمدن آن ها سهیم بوده اید یا ناظرِ بی طرف آن فاجعه ها و تعدّی ها و ظلم ها بوده اید، بربشمرید و از آسیب دیدگان یا از کلیت مردم پوزشخواهی کنید و هفته به هفته نیز این نوشته ها را نشر دهید. همان کاری که همه ی ما باید از سی و سه سال پیش بدان دست می بردیم اما از رواج آن بخاطر ضعیف نشدن نظام پرهیز کردیم.
و گفتم: اگر به این مهم، که یک حداقل در جهت احقاق حقوق معوقه ی مردم است مبادرت ورزید، هم خدا به شما عزت خواهد بخشود و هم با انتشار این پوزشخواهی ها سایر مسئولان را در معرض این حق فراموش شده ی مردم قرار خواهید داد. و گفتم: گرچه زمان از دست ما بدر رفته و ما در آستانه ی دگرگونی دردناکی قرار گرفته ایم اما این حرکت، می تواند آغازی خوب برای برون رفت از این فلاکتی که دچارش شده ایم به شمار آید.
آقای هاشمی کمی به فکر فرو رفت و گفت: من امروز حالم خوب نیست. راست می گفت. آن روز یکی از دخترانش را بازداشت کرده بودند و پسرش مهدی نیز در راه بود. از هدیه ی من تشکر کرد و ادامه داد: برداشت من از وضع کلی کشور این است که نباید کاری کرد که وزنِ آقای خامنه ای پایین بیاید. اگر وزن آقای خامنه ای پایین بیاید معلوم نیست بعدش چه می شود. من هیچ گزینه ای بهتر از آقای خامنه ای برای وضعیت فعلی کشور سراغ ندارم. با همه ی تجربه و سن و سالی که دارم نمی توانم فردای بعد از آقای خامنه ای را پیش بینی کنم. کشور افتاده دست طائب ها و نقدی ها. هیچ بعید نیست اینها فردا حتی به کودتای نظامی دست ببرند.
قصد من از بیان سخنانی که بین من و آقای هاشمی رد و بدل شد این است که بگویم: ما آنچنان به فرسودگی مدیریتی مبتلا شده ایم که حتی فردی مثل ایشان برای بعد شما هیچ گزینه ی مناسبی سراغ ندارد. و مهم تر: نگران برآمدن نظامیان و میراث خواران سال های دفاع مقدس است. این به معنی این است که آن قدرت پس پرده کارش را خیلی درست و بجا پیش برده است. از نگاه آن قدرت پس پرده، قرار نیست بعد شما کسی بر سریر قدرت جلوس کند. مگر سرداران نفتی و قاچاقچی ما مرده اند؟
باز باورم بر این است که عصر کودتاهای خونین و ناگهانی سپری شده و به جای آن، کودتاهای خزنده به جان کشورهای نگون بخت دست برده است. مثل آنچه که در ایران جاری است. که سرداران و پاسداران گرسنه و سیری ناپذیر همه ی منصب های حساس کشور را قبضه کرده اند. پس ما همین اکنون در عرصه ای از کودتای نظامی سرداران سیری ناپذیر سپاه غلت می خوریم. به ما بفرمایید: کدام منصب حساس کشوری است که در چنگ اینان نبوده نباشد؟ یا اگر نیست، مطیع و رام و ذلیلش نکرده باشند؟  
۱۲ – آقایان هاشمی و خاتمی و موسوی و کروبی و جمعی دیگر از این دست، تازه ترین همراهانی هستند که آن “دشمن” با آستینی که شخص شما بالا زدید، از باغ انقلاب بیرون انداخت. زمزمه ی باغبان شاید این بوده باشد: جناب آیة الله سید علی خامنه ای، حضرت ولی امر مسلمین جهان، ما هرچه داریم متعلق به شماست. ما حساب شما را از حساب رقیبانی که در جلد دوست فرو شده اند جدا می دانیم. بیایید دست به دست هم بدهیم و این مزاحم های دلخراش را بیرون بیاندازیم تا باغ و هرچه که در اوست دربست در اختیار شما باشد. ما کی هستیم در این میان؟ شما باشید و باغ و هرچه که با اوست.
و شما در حالی که دست به گزنیش و ترویج واژگان فتنه و بصیرت برده بودید، و دایره ی خودی ها را تنگ و غیرخودی ها را وسیع کرده بودید، دست به همو دادید و کاری کردید که او برای شما تدارک دیده بود. در حالی که خود خیال می کردید هرچه می کنید مستقلاً برآمده از فکر و هوشمندی و تیزبینی شخص خودتان است. و حال آنکه نقش احمدی نژادها و شریعتمداری ها و آقازاده ها و طائب ها و سرداران مکرم در همین انتقال پیام آن باغبان زیرک به شما بوده است. همان کسانی که “خیال” کرده و می کنند مستقل اند و یافته های اطلاعاتی و امنیتی شان برآمده از ذکاوت شخصی و تشکیلاتی خودشان است.
اکنون تنها مانده اید آقا. با التماس به جامعه ی جهانی که: ما اشتباه کردیم. و آنان وقعی به التماس های ما و شما نمی کنند. دوستی می گفت: به یکی از اطرافیان رهبر گفتم آیا خبر دارید آقای جلیلی در نشست هسته ای استانبول پانزده بار جمله ی “تحریم ها را بردارید” را تکرار کرده است؟ که او گفت: شانزده بار!
۱۳ – روزی که ما سرنوشت مردم ایران را به سرنوشت مردم فلسطین گره زدیم و از عواقب این قلندری آشکار نهراسیدیم، روزی که ما درخشیدن و برآمدن ایرانیان را در شعار و رَجَز محدود کردیم، روزی که فروغ آزادی را دراین مُلک فروکشیدیم و به مشعل ترس و لکنت کبریت زدیم، روزی که فرد بی کفایتی چون شیخ محمد یزدی را بر سر دستگاه قضا گماردیم و او در یک قلم و باشاره ی شخص شما قاتلی چون جلال الدین فارسی را از قصاص و مرگ وارهاند، روزی که ما از تماشای فیلم بازجویی از همسر سعید امامی قالب تهی نکردیم و همچنان به حیات خود ادامه دادیم و حتی بارها به سفرهای تفریحی رفتیم و در آن سفرهای تفریحی غش غش خندیدیم، روزی که آیت الله های نفرت انگیزی چون شیخ علی فلاحیان، کشتن منتقدان را به چاشنیِ ترانزیت مواد مخدر آمیختند و همچنان آیت الله باقی ماندند، روزی که ما جسم علیل خود را دیدیم و مرتب آن را به رخ کشیدیم اما کشته های بی دلیل فرزندان مردم را و حقارت ایرانیان و درماندگی نسل های برنیامده ی آنان را ندیدیم،
روزی که میلیاردها پول بی زبان مردم را بدون اجازه ی مردم به کیسه ی این و آن ریختیم، روزی که نهضتی از ریاکاری و چاپلوسی را در اطراف خود رواج دادیم تا امام جمعه ها حتی از راز یاعلی گفتن ما به هنگام تولد پرده بردارند و همچنان به امام جمعگیِ خویش ادامه دهند، روزی که امام جمعه ها از پشت تریبون نماز جمعه دروغ گفتند و همچنان عادل باقی ماندند، روزی که از خدا پیش افتادیم و مردم را به خودی و غیرخودی تقسیم بستیم، آری از زمانی که ما دانستیم می شود با اسلام به اسم اسلام مزاح فرمود، آن جماعت پشت پرده باد در آستین ما و شما کردند که: خوش باشید. اگر از همه ی دنیا طالب همین اید، دنیا از آنِ شما. ما خود مقدماتش را فراهم می کنیم. و درست اینجا بود که زیرکانه بشقاب مطلایی را پیش شما آوردند و با رعایت غلیظ ترین آداب ادب ورزی به شما گفتند: حضرت آقا آیا یک حبه اورانیوم غنی شده میل دارند؟
و وقتی از خاصیت های آن برای شما گفتند، هیجان زده شدید و به ریسمانی دست بردید که آن باغبان زیرک به سمت شما دراز کرده بود. بصورت ظاهر شما پروژه ی ورود به قمار هسته ای را از زبان سرداران و معتمدین خود شنیدید و باور کردید و داخل آن شدید اما من می گویم: آنان کاره ای نبودند. بل پیام آوری بودند از جانب آن باغبان زیرک. جوری که شما در همان یک نشست نخست، با تبسمی بر لب، صحنه ی ذلت اسراییل را به چشم خود تجسم کردید و بلافاصله دستور اقدامِ ورودِ همه جانبه به قمار هسته ای را صادر فرمودید.
خلاصه سرداران و معتمدان و کارشناسانِ آن باغبان زیرک، سرِ شما را با اموری مختصر گرم کردند. و شما را از کلان کارهای مفید و شایسته برحذر داشتند. دم گوش شما نجوا کردند که می شود نرم نرم – مثل پاکستان – به سلاح هسته ای دست یافت و ناگهان با همان سلاح هسته ای در جهان اعلام موجودیت کرد. و قدرت های برتر را مجبور به تمکین فرمود. و شما که جز پنجه در پنجه شدن با اسراییل به چیز دیگری نمی اندیشیدید، با شنیدن این طرحِ طراحی شده، تبسم فرمودید. راستی چرا از میان هزار هزار پیشنهاد علمی و تولیدی و فرهنگی، دست بردن به خرید دانش هسته ای با اقبال همه جانبه ی شما مواجه شد؟ به این دلیل که درون هر یک از ما به مقوله ای متمایل است و با آن “حال” می کند.
اینگونه بود که آن قدرت پس پرده، ریسمان اراده ی ما را به روسها سپرد. تا یک چند وقتی با ما “حال” کنند. روسها تا توانستند از ما مکیدند و بردند و سرآخر هم چیزی در کاسه ی ما نیانداختند. حلقه ی تحریم های بین المللی تنگ تر و تنگ تر شد. و اسم حواریون شما در فهرست آدمهای خطرناک جهان جا گرفت. قدرت پس پرده می خواست از تماشای تحقیر جهانی ما لذت ببرد. و ما مثل ابلهانِ بی چاک و دهان نعره می زدیم: ما را از این ورق پاره ها باکی نیست.
۱۴ – تجسم کنید عده ای از دخترکان موبور و چشم آبی در بلاد کفر اسلام آورده اند. و سفارت ایران در فلان کشور غربی بر ایشان کلاس اسلام شناسی دایر کرده است. حضرت حجة الاسلام والمسلمین به سفر خارج تشریف می برند. حتماً برای گسترش بنیه و صلابت اسلام. جناب سفیر دستهایش را بهم می مالد و سر به زیر می گوید: حاج آقا یک تعدادی از دختر خانم های اینجا به دین مبین اسلام و تشیع مشرف شده اند و حاضرند به ایران بروند و با هرکسی که صلاح باشد وصلت کنند. شما چه می فرمایید؟
 حاج آقا گل از گلش می شکفد و می پرسد کجا هستند این اسلام آورندگان؟ همینجا، دراتاق مجاور. حاج آقا که اتفاقاً خیلی هم پت و پهن است و اشتهای سیری ناپذیرشان شهره ی خاص و عام، به اتاق مجاور تشریف می برند. جل الخالق، حضرت پروردگار مگر زیباتر از اینها هم می تواند خلق کند؟ عجالتاً همانجا یکی از بهترین ها را برای خود نشان می کند و همانجا صیغه ی محرمیت را با رعایت حروف حلقی اش جاری می کند. وکیلم؟ چرا که نه؟ شما سرور من هستید.
من مؤدب تر از آن هستم که به اندرونی کسی متعرض شوم. اما شما هم باید مثل آن باغبان زیرک باشید و این احتمال را بدهید که دخترکان موبور و چشم آبیِ بلاد کفر، که امنای شما را نشانه رفته اند، ای بسا گماردگانِ همان باغبان باشند. چرا؟ چون خبربرندگان و خبرآورندگانِ آن باغبان زیرک، باید متنوع باشند. جوری که اگر یکی از آنها لو رفت، دیگری باشد. و اگر دیگری ورپرید، آن که در اندرونی است و از هر گمانِ بد مبرّا، بکار بایسته ی خویش ادامه دهد.
از باب مثال، هیچ آیا به آقای شریعتمداری کیهان گمانِ بد برده اید؟ نه، چرا؟ چون او نقش خود را به شایستگی ایفا کرده است و آنقدر در جانبداری از شما سنگ تمام گذارده که از خود شما در گسترانیدنِ دین بهیِ مطلقه پیش افتاده. برای آزمودنِ خدمت و خیانت امثال آقای شریعتمداری شما باید میزان سود و زیان آنان را حداقل در نسبت با خود رصد کنید. ببینید اینان چه جمعیتی را به رکاب شما فراخوانده اند و چه جمعیتی را از اطراف شما تارانده اند. مأموریت اینان، تنها گذاردن شما در معرکه ی هجوم بلاهای در کمین بوده است. و انصافاً نیز در انجام این مأموریت موفق بوده اند.
۱۵ – در زندان که بودم، کمی آنسوتر از سلول من، یکی از سرداران و پاسداران سپاه بجرم جاسوسی برای اسراییل زندانی بود. سردار باشی و جاسوس اسراییل باشی؟ پاسدار باشی و جاسوسی کنی؟ چه عیب دارد؟ جاسوسان بجایی نفوذ می کنند که کمترین گمانِ بد با آن باشد. چه جایی بهتر از سپاه و وزارت اطلاعات و کیهان و اطراف بیت مکرم؟
آن باغبان زیرکِ داستان ما می دانست که جمعیتی از اطرافیان شما به فعالیت های غلیظ امنیتی مشتاقند. همانهایی که دعواهای داخل زندان خود را در سالهای قبل از انقلاب، به جان جامعه ی بعدِ انقلاب سرازیر کردند. این خصلت روانی ای که امثال آقای شریعتمداری با اکسیژن آن نفس می کشند مگر کم روزنه ایست برای ورود به کانون رهبری کشور؟ شما یک نگاهی به اطراف خود بیندازید و به این پرسش ساده ی من پاسخ بگویید: کجای کشور را می توان یافت که در سیطره ی سرداران شما نباشد؟ می بینید چگونه محاصره شده اید آقا؟
سرتان را که زمین بگذارید، صدا و سیمای سردار پاسدار عزت الله ضرغامی خبر کودتا را منتشر می کند و سردار پاسدار علی لاریجانی مجلس را با بسیجیان آموزش دیده قبضه می کند و سردار پاسدار محمد باقر قالیباف با هواپیمای ایرباس خود بر فراز کشور چرخ می خورد و سرداران دیگر را بر سر حساسیت ها فرو می بارد. کارِ باغبان به اینجا که برسد، دست به دست می ساید. چرا که با برآمدن سرداران، کار انقلاب تمام است. اینجاست که باغبان زیرک، همه را با همراهی و همکاری خود ما از اطراف انقلاب تارانده و سرنخ های کشور را بدست خود گرفته است. با اطمینان می گویم: در همان فردای برآمدنِ سرداران، روحانیانِ پرطمطراق و روضه خوانانِ پُرادعا را در سوراخ های اختفا باید جست.
۱۶ – احمد آمویی اکنون سه سال است که زندانیِ آقا مجتبای شماست. آمویی، یک نویسنده و روزنامه نگار است. مثل همسرش خانم ژیلابنی یعقوب. که او نیز نویسنده و روزنامه نگار است و اخیراً به زندان فراخوانده شده تا این زوج روزنامه نگار بعدها قصه ی قساوت های ما را بنگارند. احمد آمویی در کتابی که برآمده از چند مصاحبه با مسئولان اصلاح طلب است، به روند انقلاب و اوضاع کشور پرداخته است. در پشت جلد این کتاب، یک جمله از قول یکی از وزرای سابق آورده که همین یک جمله برای کشف آن قدرت پس پرده بسیار راهگشاست. آن وزیر می گوید: کشور بعد از انقلاب بدست کسانی افتاد که معنی “کارتابل” و “پاراف” را نمی دانستند!
پس، انقلاب کردگانی که باید از هزارتوی تخصص ها و شایستگی ها عبور می کردند و قد و قواره ای برتر از قامت رژیم پهلوی ابراز می کردند، کسانی بودند که معنای کارتابل و پاراف را نمی دانستند. اداره ی این کشور نه چیزی بود که از روحانیان و حامیانی چون منِ نوری زاد برآید. ما کجا و سردرآوردن از آزمون های داخلی و بین المللی و اداره ی سرزمین پهناوری چون ایران با اینهمه پراکندگی قومی؟
باید صورت مسئله را بهم می زدیم تا دنیا متوجه ی دستِ تهیِ ما از توانمندیِ اداره ی کشور نشود. چه کردیم؟ در اولین قدم یک موی کوخ نشینان را به کاخ نشینان برتری دادیم تا سطح بلندمرتبگی کشور را نه به سوی رفاه و ثروت و بهره مندی سوق دهیم، که هرچه را که نیز بلندی گرفته بود به زیرکشیم و در حد و اندازه ی کوخ نشینان جا به او بدهیم. خب، این مشکل بشکر خدا با همان یک شعار حل شد. حالا بعدش چه کنیم؟ با مسائل بین المللی و امنیتی چه کنیم؟ با جای خالی تخصص های گریخته و کارها و کارخانه های لنگ و چرخ های بازایستاده چه بکنیم؟
اینجا بود که باغبان زیرک به مدد آمد و مشاوره داد. خبر به خلخالی بردند که دست نگهدار و همه را نکش. دیر گفتید آقا. نه، همان ها را که کشته ای فعلاً کافی است. حداقل شتاب کشتن ها را کم کن تا ببنیم اوضاع کشور به کدام سو خیز برمی دارد. ای بچشم. اینجا بود که فرصتِ مغتنم پدید آمد. و باغبان زیرک، آدم های متخصص پیش از انقلاب و مأموران بعد انقلابش را به هرکجا نفوذ داد. برعکسِ ما که عجول و سطحی و بی دانش بودیم، او صبور و عمیق و اهل خرد بود. می دانست ازکجا شروع کند و بکجا ختم.
باغبان زیرک، ازخوی و خصلت ما نیک خبر داشت. که سراسیمه و تمامیت خواهیم. پس نرم نرم به رواج انگ ها و برچسب ها دست برد. که بشود به ضرب یک “طاغوتی” هیمنه ی یک فرد یا یک جمعیت را به زیرکشید. همین هم شد. جمع کثیری از خیرخواهان و همراهان انقلاب با همین انگ ها از کار برکنار یا خانه نشین یا زندانی یا فراری یا اعدام شدند. قلم و زبان و کُلتِ کمرِ آدم هایی چون شریعتمداری در همین راستا بکار آمد. خبرهایی محرمانه به آنها داده می شد و آنها حریصانه به گروکشی و قلع و قمع مخالفان می پرداختند و هیچگاه نیز به این نمی اندیشیدند که اطلاعات محرمانه ای که با مُهر بکلی سرّیِ سپاه و کمیته و فلان دستگاه بر میز آنها نهاده می شود، از کجا می آید و توسط چه کسانی سامان داده می شود.
۱۷ – باغبان زیرک دانسته بود که با چه کسانی رفاقت کند و جای پای خود را در کجاها محکم سازد. او باید از این فرصت طلایی و سرویس دادن به کسانی که معنای کارتابل و پاراف را نمی دانستند و نیامده وعده ی آب و برق و زمین مجانی داده بودند، سود می برد. او تخصص داشت و انقلاب کرده ها هیچ نداشتند جز ولع! تخصص باغبان چه بود؟ سیراب کردن ولعِ بی تخصصانِ بر سرِ کارآمده. با ارائه ی چند خبر و تحلیل دسته بندی شده، اعتماد نابخردان را جلب می کرد و آدمهایش را بهرکجا نفوذ می داد.
همین یکی دو ماه پیش مگر یک سردار و پاسدار دیگر به جرم جاسوسی برای اسراییل دستگیر و زندانی نشد؟ باغبان زیرک، این جاسوسان پلاسیده را که فصل و کارکردشان تمام شده، رها می کند و دستگاه های اطلاعاتی ما با ذوق زدگی دستگیرشان می کنند و کلی هیاهو سرمی دهند که بیایید و ببینید ما چه کرده ایم!
۱۸ – اکنون شما تنها مانده اید آقا. مجتبای شما “خیال” می کند که رشته های کار در دست اوست. و طائب و سرداران فربه و شریعتمداری نیز خیال می کنند که دستشان به اطلاعات دست اول کشور گشوده است. این باغبان زیرک است که همه ی این ها را بدون آنکه خودشان متوجه باشند، تغذیه می کند. او خوب می داند که وقتی شریعتمداری با خبری تغذیه شد، اصلاً تحمل تجزیه و تحلیل دو روز بعدِ آن خبر را ندارد. فوراً به مصرف آن هجوم می برد. اینگونه است که شما از دست این “دشمن” ی که اطوارش توسط طائب ها و شریعتمداری ها و مجتباها توصیف می شود رهایی ندارید.
شاید پخمه ترین و البته پرفایده ترین کارگزاری که این باغبان زیرک به استخدام خود درآورده همین احمدی نژاد خودمان باشد. که با چند خبر بکرِ طراحی شده، تعادلش بهم می ریزد. او با هیاهوهای نامتعادلانه ی خود، هم آدم های بسیاری را از اطراف شما فراری داده و هم سرمایه های پولی بسیاری را از کشور. باغبان زیرک مگر چه می خواست و چه می خواهد؟ او در طول این سال ها ذره ذره اطلاعاتی می داده و مابقی کارها را به خود این فلک زده های متوهم می سپرده است.
۱۹ – اگر تا دیروز افرادی مثل آقایان هاشمی و خاتمی و موسوی و کروبی و همراهانشان می توانستند تعادل کشتیِ کشور را که در تلاطم توفان های جهانی به چپ و راست می غلتد متعادل کنند، امروز دیگر فرصت سرآمده و عقل جمعی مردم از امیدواری به کارسازیِ این افراد نیز عبور کرده است.
۲۰ – شما را بخدا زنده بمانید. تا هر زمان که می توانید. ما با همه ی انتقادی که به شما داریم، از تجسم فردای بعد از شما می هراسیم. مباد این آرامش نیم بند نیز با رفتن شما بهم بریزد و سرداران فربه ناگهان دست به اسلحه ببرند و خدا را نیز به بندگی خود تحکم کنند. زنده بمانید تا جنازه ی آرزوهای این مردم بلازده را خود به گورستان آرزوها ببرید.
شما را بخدا در همین چند سالی که زنده اید، اعتنایی به خبرها و تحلیل های فریبنده ی خاصّان خود نکنید. همان خبرها و تحلیل هایی که ما و شما را به خاک مذلت نشانده اند. خاصّان شما، دانسته یا ندانسته با دستخطی که از باغبان زیرک می گیرند، نرم نرم ما و شما را به سمت یک جنگ ویرانگر می رانند. چیزی بگویم وبگذرم: باغبان زیرک توسط کارگزاران خود چنان بر زبان شما الفاظ می نشاند که ناگزیر می شوید در اوج عصبیت، اشتباه ترین سخن هوشمندانه ی یک رهبر که نه، حتی یک مسئول دون پایه را در حمایت همه جانبه از حزب الله لبنان و جنگ رخ به رخ با اسراییل به زبان آورید و اصلاً نیز نگران تبعات این سخن نابجا نباشید.
اسراییلی که شما مشتاق حذف همه جانبه ی او هستید، بسیار زیرک تر از آن است که در چهار دیواری مرزهای خود متوقف بماند تا شما به او ضربه بزنید و کارش را بسازید. او آنچنان زیرک است که هفت پشت طائب و شریعتمداری و سرداران فربه و آقا مجتبای شما را درس می دهد. در زیرکیِ او همین بس که در این سی و سه سال، روزی و ساعتی نبوده که ما و شما بدون خبرها و تحلیل ها و اشارات و بایدها و نبایدهای او سرکرده باشیم. باغبان زیرک این سال های ما هموست. و البته استاد و حامی همیشگی اش. همانانی که کارگزارانی در سپاه و اطلاعات و بیت مکرم و مجلس و دولت دارند. شما آشکارا با آنها پنجه در پنجه انداخته اید و آنها پنهانی. شما با هزار زحمت و صرف میلیاردها پول بی زبانِ مردم تا لب مرزهای خاکی آنان لشکر می کشید و عراق و لبنان را درمی نوردید اما آنها در همینجا و حتی در اطراف بیت مکرم، به کارهای بایسته ی خود مشغول اند.
علت پروارشدن جماعتی از خاصگان، و علت درهم پیچیدن بسیاری از امور داخلی کشور، و علت خوار و خفیف شدن قانون، ربطی به دشمنی اسراییل و آمریکا ندارد. همه ی این فلاکت ها ناشی از قرارگرفتن بی خردان در مناصبی است که آن منصب ها به خردِ مدیران محتاج اند. بل تلاش آن باغبان زیرک در این بوده است که ما را به جاده ای یک طرفه دراندازد. جاده ای که دورزدن در آن ناممکن باشد. و جاده ای که حتماً به واژگونی و سقوط مرکب انقلاب منجر می شود.
من اما در همین جاده ی یک طرفه برای شما هدیه ای دارم. که هم از سقوطمان برهاند و هم سلامتی ما را از دسیسه های آن باغبان زیرک تضمین کند. و آن همان است که به آقای هاشمی و چندی پیش تر به آقای خاتمی گفتم. بیایید و به حقوق تباه شده ی مردم بها بدهید و ادب پوزش خواهی را باب کنید. همان حقوقی که ما بنا نداریم نیم نگاهی نیز بدان بیفکنیم. نفسِ متمایل شدنِ ما به اعاده ی این حقوق تضییع شده نیز ارزشمند است.
اجازه ندهید با شتابی که در همان جاده ی یک طرفه برای شما تدارک دیده اند، بر انباشت این حقوق معوقه افزوده شود. از همین اکنون به اعاده ی آنها همت کنید. ذات هدیه ی من این است: شما را بخدا به سمت مردم بازگردید. اگرچه مردم بگویند: تشکر از این بازگشت دیرهنگام، اما ما شما را نمی خواهیم.
می دانم که روزهای بسیار سختی را گذران می کنید. تار و پود قمار هسته ای دست و پای فکر شما را از کار انداخته. پس پیشنهاد هماره ی خود را مجدداً تکرار می کنم: اگر نوشیدنِ جام زهرِ همقدم شدن با خواست های جهانی کام شما را برمی آشوبد، بیایید و بخشی از اختیارات تمام نشدنی خود را به مجلس تفویض فرمایید. بگذارید اگر جام زهری باید نوشیده شود، اجازه بدهید مجلسیان مطیع و بی اراده و مرعوب و حرف گوش کن به نیابت از شما بنوشند. تکلیف رهایی از بن بست هسته ای را به همین مجلس محتضر واگذارید. این بهترین هدیه ای است که من به شما تقدیم می دارم. قدرش را بدانید. اگر دلتان نمی آید که همه ی اختیارات گسترده ی رهبری را به مجلس واگذارید، لااقل برون رفت از بن بست هسته ای را به اختیار مجلس مطیع خود موکول فرمایید.
این قدم خیر شما، تبعات مبارکی خواهد داشت. یک این که رشته ی کار را از دست سرداران سپاه که برای روزهای پرآشوب دورخیز کرده اند بیرون می برد، دو این که سرنوشت این روزهای سوریه ی شخم خورده را از سر کشور ما می تاراند. و سه این که نقشه های آن قدرت پس پرده را برمی آشوبد. لااقل برای مدتی که ما با عقل آشتی کنیم. والسلام
با احترام وادب: محمد نوری زاد
چهاردهم مهرماه سال نود و یک